غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۸۴ - نا دیده می کنی چو فتد دیده بر منت...
1
نا دیده می کنی چو فتد دیده بر منت
جانم فدای دیدن و نادیده کردنت
2
فردا که ریزه ریزه شود تن به زیر خاک
برخیزم و چو ذره در آیم ز روزنت
3
با آن که رفت روشنی چشمم از غمت
دارم هنوز دوست تر از چشم روشنت
4
گر می کشی نمی روم از صیدگاه تو
دست من ست و حلقه فتراک توسنت
5
بر دامن تو باده گلگون چکیده است
یا خون ماست آن که گرفت ست دامنت؟
6
مستی و گردنی چو صراحی کشیده ای
خوش آن که دست خویش در آرم به گردنت
7
دیگر تو را چه باک هلالی ز دشمنان؟
کان ماه با تو دوست شد و مرد دشمنت