غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۹۴ - بیا بیا که دل و جان من فدای تو باد...
1
بیا بیا که دل و جان من فدای تو باد
سری که بر تن من هست خاک پای تو باد
2
دلم به مهر تو صد پاره باد و هر پاره
هزار ذره و هر ذره در هوای تو باد
3
ز خانه تا به در آیی و پا نهی به سرم
سرم فتاده به خاک در سرای تو باد
4
تو را به بسمل من گر رضاست، بسم الله
بیا بیا که قضا تابع رضای تو باد
5
مقصرم ز دعا در جواب دشنامت
ملایک همه افلاک در دعای تو باد
6
مباد آن که رمد هرگز از بلای تو دل
درین جهان و در آن نیز مبتلای تو بود
7
به درد خوی گرفتم، دوا نمی خواهم
همیشه در دل من درد بی دوای تو باد
8
چه لطف بود رقیبا که رفتی از کویش؟
بدین ثواب که کردی بهشت جای تو باد
9
اگر هلالی بیچاره در هوای تو مرد
برای مردن او غم مخور، بقای تو باد