غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۹۵ - کارم از دست شد و دل ز غمت زار افتاد...
1
کارم از دست شد و دل ز غمت زار افتاد
فکر دل کن، که مرا دست و دل از کار افتاد
2
بهتر آنست که چون گل نشوی هم دم خار
چند روزی که گل حسن تو بی خار افتاد
3
می رود خون دل از دیده ولی دل چه کند؟
که مرا این همه از دیده خون بار افتاد
4
تا ابد پشت به دیوار سلامت ننهد
دردمندی که در آن سایه دیوار افتاد
5
گر به راه غمت افتاد هلالی غم نیست
در ره عشق ازین واقعه بسیار افتاد