غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۹۷ - گر ز رخسار تو یک لمعه به دریا افتد...
1
گر ز رخسار تو یک لمعه به دریا افتد
آب آتش شود و شعله به صحرا افتد
2
بس که از قد تو نالیم به آواز بلند
هر نفس غلغله در عالم بالا افتد
3
روز وصل ست، هم امروز فدای تو شوم
کار امروز نشاید که به فردا افتد
4
دارم امید که چون تیغ کشی در دم قتل
هر کجا پای تو باشد سرم آن جا افتد
5
رفتی از خانه به بازار به صد عشوه و ناز
آه ازین ناز! درین شهر چه غوغا افتد؟
6
آن که انداخت درین آتش سوزان ما را
دل ما بود، که آتش به دل ما افتد؟
7
دل مدهوش هلالی، که ز پا افتادست
کاش در جلوه گه آن بت رعنا افتد