کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۹۹ - چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد...

1

چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد

چنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد

2

سجود آستانت چون میسر نیست می خواهم

که آن جا کشته گردم تا سرم بر آستان افتد

3

نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکم

کنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد

4

به راهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزی

که از چشمت نگاهی سوی این ناتوان افتد

5

تن زار مرا هر دم رقیب آزرده می سازد

چنین باشد بلی چون چشم سگ بر استخوان افتد

6

هلالی آن چنان در عاشقی رسوای عالم شد

که پیش از هر سخن افسانه او در میان افتد

متن شعر کپی شد.