غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۹۹ - چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد...
1
چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد
چنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد
2
سجود آستانت چون میسر نیست می خواهم
که آن جا کشته گردم تا سرم بر آستان افتد
3
نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکم
کنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد
4
به راهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزی
که از چشمت نگاهی سوی این ناتوان افتد
5
تن زار مرا هر دم رقیب آزرده می سازد
چنین باشد بلی چون چشم سگ بر استخوان افتد
6
هلالی آن چنان در عاشقی رسوای عالم شد
که پیش از هر سخن افسانه او در میان افتد