غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۰۵ - نمی توان به تو شرح بلای هجران کرد...
1
نمی توان به تو شرح بلای هجران کرد
فتاده ام به بلایی که شرح نتوان کرد
2
ز روزگار مرا خود همیشه دردی بود
غم تو آمد و آن را هزار چندان کرد
3
بلای هجر تو مشکل بود، خوش آن بی دل
که مرد پیش تو و کار برخورد آسان کرد
4
خیال کشتن من داشت وه! چه شد یا رب؟
کدام سنگ دل آن شوخ را پشیمان کرد؟
5
جراحت دل ما بر طبیب ظاهر نیست
که تیر غمزه او هر چه کرد پنهان کرد
6
نیافت لذت ارباب ذوق، بی دردی
که قدر درد ندانست و فکر درمان کرد
7
هلالی از دل مجروح من چه می پرسی؟
خرابه ای که تو دیدی فراق ویران کرد