غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۱۶ - گر برون می آید، آن بی رحم زارم می کشد...
1
گر برون می آید، آن بی رحم زارم می کشد
ور نمی آید، به درد انتظارم می کشد
2
گر، معاذالله، نباشد دولت دیدار او
محنت هجران به اندک روزگارم می کشد
3
ای که گویی بر سر آن کوی خواهی کشته شد
راضیم، بالله، اگر دانم که یارم می کشد
4
هر گه امسالش عتاب آلوده می بینم به خود
یاد آن مسکین نوازی های پارم می کشد
5
چون برون آید، کله کج کرده، دامن بر زده
دیدن جولان آن چابک سوارم می کشد
6
ساقیا، امشب که مستم لطف کن خونم بریز
ور نه، چون فردا شود، رنج خمارم می کشد
7
زیر بار غم، هلالی، کار من جان کندن ست
وه! که آخر محنت این کار و بارم می کشد