غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۱۸ - باز عشق آمد و کار دل ازو مشکل شد...
1
باز عشق آمد و کار دل ازو مشکل شد
هر چه تدبیر خرد بود همه باطل شد
2
خواستم عشق بتان کم شود افزون گردید
گفتم آسان شود این کار بسی مشکل شد
3
پای هر کس که به سرمنزل عشق تو رسید
آخرالامر سرش خاک همان منزل شد
4
اشک، چون راز دلم گفت، فتاد از نظرم
با وجودی که به صد خون جگر حاصل شد
5
آن سهی سرو که میل دل ما جانب اوست
یارب از بهر چه سوی دگران مایل شد؟
6
غم نبود آن: که مرا دی به تغافل می کشت
غم از آن ست که: امروز چرا غافل شد؟
7
شب وصل تو هلالی قدح از دست نداد
مگر از جام لبت بیخود و لایعقل شد؟
8
اهل عیش ند هلالی، همه رندان لیکن
زان میان گوشه اندوه مرا منزل شد