غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۲۷ - دلم پیش لبت با جان شیرین در فغان آمد...
1
دلم پیش لبت با جان شیرین در فغان آمد
خدا را چاره دل کن که این مسکین به جان آمد
2
بیا ای سرو گلزار جوانی را غنیمت دان
که خواهد نوبهار حسن را روزی خزان آمد
3
به بزم دیگران، دامن کشان تا کی توان رفتن؟
به سوی عاشقان هم گاه گاهی می توان آمد
4
حیاتی یافتم از وعده قتلش، بحمدالله!
که ما را هرچه در دل بود او را بر زبان آمد
5
سر زلفت ز بالا بر زمین افتاد و خوشحالم
که بهر خاکساران آیتی از آسمان آمد
6
ملولم از غم دوران، سبک دوشی کن ای ساقی
ببر این کوه محنت را که بر دل ها گران آمد
7
کمند زلف لیلی می کشد از ذوق مجنون را
که از شهر عدم بی خود به صحرای جهان آمد
8
به امیدی که در پای سگانت جان برافشاند
هلالی، نقد جان در آستین بر آستان آمد