غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۵۲ - هر گه آن قصاب خنجر بر گلوی من نهد...
1
هر گه آن قصاب خنجر بر گلوی من نهد
می نهم سر بر زمین تا پا به روی من نهد
2
آن که هر سو کشته ای سر می نهد بر پای او
کشته آنم که روزی پا به سوی من نهد
3
خوی او تندست با من، گو: رقیب سنگ دل
تا برآرد تیغ و پیش تندخوی من نهد
4
دفع سودای سر زلف تو نتواند حکیم
گر دو صد زنجیر بر هر تار موی من نهد
5
گرد غم را گر به آب دیده بنشانم دمی
باز برخیزد قدم در جستجوی من نهد
6
بوی مشک آید از اوراق هلالی سال ها
گر دمی پیش غزال مشک بوی من نهد