غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۵۵ - زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآید...
1
زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآید
از شادی وصالش ترسم که جان برآید
2
ناصح به صبر ما را بسیار خواند، لیکن
ما عاشقیم و از ما این کار کمتر آید
3
ای ترک شوخ، باری، در سر چه فتنه داری؟
کز شوخی تو هر دم صد فتنه بر سر آید
4
جز عکس خود، که بینی، ز آیینه گاه کاهی
مثل تو دیگری کو، تا در برابر آید؟
5
گفتی که با تو یارم، آه! این دروغ گفتی
ور زانکه راست باشد کی از تو باور آید؟
6
بر گرد شمع رویت پروان شد هلالی
یک بار گر برانی، صد بار دیگر آید