کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۵۹ - دلا گر عاشقی بنشین که جانانت برون آید...

1

دلا گر عاشقی بنشین که جانانت برون آید

بر آن در منتظر می باش، تا جانت برون آید

2

اگر صد سال آب از گریه بر آتش زنند چشمم

هنوز از سینه من سوز هجرانت برون آید

3

ز تاب آتش می، چون عرق ریزد گل رویت

زلال رحمت از چاه زنخوانت برون آید

4

چه بینم آفتابی را، که از جیب فلک سرزد؟

خوش آن ماهی، که هر صبح از گریبانت برون آید

5

سوار خاک میدان توام، آهسته جولان کن

نمی خواهم که گردی هم ز میدانت برون آید

6

هلالی خواستی که از ضعف تن افغان کنی اما

تو آن قوت کجا داری که افغانت برون آید؟

متن شعر کپی شد.