غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۶۱ - دم آخر که مررا عمر به سر می آید...
1
دم آخر که مررا عمر به سر می آید
گر تو آیی به سرم عمر دگر می آید
2
گر نگریم جگر از درد تو خون می بندد
ور بگریم ز درون خون جگر می آید
3
منم آن کوه غم و درد، که سیلاب سرشک
هر دم از دامن من تا به کمر می آید
4
چون کنم از تو فراموش؟ که روزی صد بار
جلوه حسن تو در پیش نظر می آید
5
در فقای سپر سینه به جانست دلم
که چرا تیر تو اول به سپر می آید؟
6
سبزه نورسته بود خوب ولی خوب ترست
سبزه خط تو، هرچند که بر می آید
7
شب ز فریاد هلالی سگت افغان برداشت
کین چه غوغاست که شب تا به سحر می آید؟