غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۶۳ - مرا چون دیگران، یاد گل و گلشن نمی آید...
1
مرا چون دیگران، یاد گل و گلشن نمی آید
به غیر از عاشقی کار دگر نمی آید
2
هوس دارم که دوزم چاک دل از تار گیسویش
ولی چندان گره دارد که در سوزن نمی آید
3
تعجب چیست گر من در وصالش فارغم از گل؟
کسی را پیش یوسف یاد پیراهن نمی آید
4
منور شد به تشریف قدومش خانه چشمم
بلی، جز مردمی از دیده روشن نمی آید
5
تو بدخویی، که داری قصد جان عاشقان، ور نه
کسی را از برای عاشقی کشتن نمی آید
6
به جای خاک پایش توتیا جستم، ندانستم
که کار سرمه از خاکستر گلخن نمی آید
7
هلالی اشک می بارد، برو دامن کشان مگذر
تعلل چیست؟ چون گردی بران دامن نمی آید