غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۷۲ - من نمی خواهم که در کویش مرا بسمل کنید...
1
من نمی خواهم که در کویش مرا بسمل کنید
حیف باشد کان چنان خاکی به خونم گل کنید
2
چون نخواهم زیست دور از کوی او، بهر خدا
تیغ بردارید و پیش او مرا بسمل کنید
3
بهر قتلم رنجه می دارد دست نازکش
هم به دست خود مرا قربان آن قاتل کنید
4
چون به عزم خاک بردارید تابوت مرا
هر قدم صد جا به گرد کوی او منزل کنید
5
تا رخش من بینم و جز من نبیند دیگری
پیش رویش پرده چشم مرا حایل کنید
6
دل در آن کوی ست و من بیدل، خدا را بعد ازین
بگذرید از فکر دل، فکر من بیدل کنید
7
ای حریفان که جا در بزم آن مه کرده اید
تا هلالی هم درآید رخصتی حاصل کنید