غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۸۳ - وه! که بازم فلک انداخت به غوغای دگر...
1
وه! که بازم فلک انداخت به غوغای دگر
من به جای دگر افتادم و دل جای دگر
2
یک دو روز دگر از لطف به بالین من آی
که من امروز دگر دارم و فردای دگر
3
غالبا تلخی جان کندن من خواست طبیب
که به جز صبر نفرمود مداوای دگر
4
پا نهم پیش که نزدیک تو آیم لیکن
از نحیر نتوانم که نهم پای دگر
5
با من آن کرد به یک بار تماشای رخت
که مرا یاد نیاید ز تماشای دگر
6
اگر این ست پریشانی ذرات وجود
کاش! هر ذره شود خاک به صحرای دگر
7
پیش از این داشت هلالی سر سودای کسی
دید چون زلف تو، افتاد به سودای دگر