غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۸۹ - از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟...
1
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟
که بی تو روز و شب ما برابرست امروز
2
اگر به قصد دلم سوی تیغ دست بری
به پای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز
3
دلم به ذوق شکرخنده تو پرخون شد
کجاست غمزه خونریز و ناوک دل دوز؟
4
به دفع لشکر غم صد سپه برانگیزم
ولی چه سود؟ که بختم نمی شود پیروز
5
به گریه گفتمش: ای مه، به عاشقان می ساز
به خنده گفت: هلالی، به داغ ما می سوز