غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۱۹۵ - یار من با دگران یار شد افسوس افسوس!...
1
یار من با دگران یار شد افسوس افسوس!
رفت و هم صحبت اغیار شد، افسوس افسوس!
2
سال ها عهد وفا بست ولی آخر کار
عهد بشکست و جفاگار شد، افسوس افسوس!
3
آن که چون روز شب عیشم ازو روشن بود
رفت و روزم چو شب تار شد، افسوس افسوس!
4
آن که هم راحت جان بود و هم آسایش دل
قصد جان کرد و دلازار شد، افسوس افسوس!
5
گفتم ای دل به کمند سر زلفش نروی
عاقبت رفت و گرفتار شد، افسوس افسوس!
6
آن همه گوهر دانش که به چنگ آوردم
ناگه از دست به یک بار شد، افسوس افسوس!
7
مدتی داشت هلالی ز بتان عزت وصل
عزتی داشت، ولی خوار شد، افسوس افسوس!