کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۰۸ - وای! که جانم نشد از غم هجران خلاص...

1

وای! که جانم نشد از غم هجران خلاص

کاش اجل در رسد تا نشوم از جان خلاص!

2

جمله اسیر تواند، وه! چه عجب کافری

کز غم عشق تو نیست هیچ مسلمان خلاص

3

بسته ی زلف توایم، رستن ما مشکل ست

هر که گرفتار توست کی شود آسان خلاص؟

4

عاشق محروم تو بار سفر بست و رفت

شکر که یک بارگی گشت ز حرمان خلاص

5

جام تو ای می فروش، بی می راحت مباد

زان که به دور توام از غم دوران خلاص

6

کاش به ساحل کشد رخت من از موج غم

آن که شد از لطف او نوح ز طوفان خلاص

7

مرد هلالی و بود عاشق خوبان هنوز

وای که مسکین نگشت هرگز از ایشان خلاص

متن شعر کپی شد.