کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۱۵ - وه! که رفت آن شوخ و بر ما کرد بیداد از فراق...

1

وه! که رفت آن شوخ و بر ما کرد بیداد از فراق

از فراق او به فریادیم، فریاد از فراق!

2

یار با اغیار و ما محروم، کی باشد روا؟

دشمنان شاد از وصال و دوست ناشاد از فراق

3

در فراقت حالم از هر مشکلی مشکل ترست

هیچ کس را این چنین مشکل نیفتاد از فراق

4

آن که روزم را سیه کرد از فراقت همچو شب

روز او چون روزگار من سیه باد از فراق!

5

در بهار از نگهت گل بوی وصلت یافتم

وه! که می آید خزان و می دهد یاد از فراق

6

داد و فریاد هلالی گفته ای: از دست کیست؟

این تغافل چیست؟ فریاد از تو و داد از فراق!

متن شعر کپی شد.