غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۲۲۷ - هر شب به سر کوی تو از پای درافتم...
1
هر شب به سر کوی تو از پای درافتم
وز شوق تو آهی زنم و بی خبر افتم
2
گر بار غم این ست که من می کشم از تو
بالله! که اگر کوه شوم از کمر افتم
3
خواهم بزنی تیر و به تیغم بنوازی
تا در دم کشتن به تو نزدیک تر افتم
4
من بعد بر آنم که به بوی سر زلفت
برخیزم و دنبال نسیم سحر افتم
5
ای شیخ، به محراب مرا سجده مفرما
بگذار، خدا را، که بر آن خاک درافتم
6
گمراهی من بین که درین مرحله هر روز
از وادی مقصود به جای دگر افتم
7
سیلاب سرشک از مژه بگشای، هلالی
مپسند که آغشته به خون جگر افتم