غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۲۳۴ - دو روز شد که ز درد فراق بیمارم...
1
دو روز شد که ز درد فراق بیمارم
از این دو روزه حیاتی که هست بیزارم
2
چو لاله سینه من چاک شد، بیا و ببین
که از تو بر دل پرخون چه داغ ها دارم؟
3
مرا ز گریه مکن منع، ساعتی بگذار
که زار زار بگریم، که عاشق زارم
4
رسید جان به لب و نیست غیر از این هوسم
که آیم و به سگان در تو بسپارم
5
خلاصی من از آن قید زلف ممکن نیست
که در کمند بلای سیه گرفتارم
6
به جلوه گاه بتان می روم، سرشک فشان
به باغ سنگ دلان تخم مهر می کارم
7
هلالی، از غم یارست روز من شب تار
چه شد که صبح شود یک نفس شب تارم؟