غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۲۳۷ - عمر رفته است و کنون آفت جانی دارم...
1
عمر رفته است و کنون آفت جانی دارم
گشته ام پیر ولی عشق جوانی دارم
2
چاره ساز دل و جان همه بیمارانی
چاره ای ساز که من هم دل و جانی دارم
3
کاش چون لاله دل تنگ مرا بشکافی
تا بدانی که چه سان داغ نهانی دارم؟
4
بر همه خلق یقین شد که وفا نیست تو را
لیک من از طمع خویش گمانی دارم
5
بنده ام خواندی و داغم چو سگان بنهادی
زین سبب در همه جا نام و نشانی دارم
6
ملک عشق تو جهانی ست که پایان ش نیست
من درین ملکم و غوغای جهانی دارم
7
جان من شرح الم های هلالی بشنو
که درین واقعه جان سوز بیانی دارم