غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۲۳۹ - خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم...
1
خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم
هر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم
2
دانم که چرا خون مرا زود نریزی
خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم
3
من طاقت نادیدن روی تو ندارم
مپسند که در حسرت دیدار بمیرم
4
خورشید حیاتم به لب بام رسیدست
آن به که در آن سایه دیوار بمیرم
5
گفتی که ز رشک تو هلاک ند رقیبان
من نیز بر آنم که از این عار بمیرم
6
چون یار به سر وقت من افتاد، هلالی
وقت ست اگر در قدم یار بمیرم