غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۲۴۱ - پس از عمری که خود را بر سر کوی تو اندازم...
1
پس از عمری که خود را بر سر کوی تو اندازم
ز بیم غیر نتوانم نظر سوی تو اندازم
2
پس از چندی که ناگه دولت وصل اتفاق افتد
چه باشد گر توانم دیده بر روی تو اندازم؟
3
نبینم ماه نو را در خم طاق فلک هرگز
اگر روزی نظر بر طاق ابروی تو اندازم
4
تو می آیی و من از شوق می خواهم که هر ساعت
سر خود را به پای سر دلجوی تو اندازم
5
رقیب سنگدل زین سان که جا کرده به پهلویت
من بی دل چه سان خود را به پهلوی تو اندازم
6
دلی کز دست من شد آه اگر روزی به دست آید
کبابی سازم و پیش سگ کوی تو اندازم
7
هلالی را دل دیوانه در قید جنون اولی
اجازت ده که بازش در خم موی تو اندازم