غزل · هلالی جغتایی
غزل شماره ۲۴۲ - مگو افسانه مجنون چو من در انجمن باشم...
1
مگو افسانه مجنون چو من در انجمن باشم
ازو باری چرا گوید کسی جایی که من باشم
2
کسی افسانه درد مرا جز من نمی داند
از آن دایم من دیوانه با خود در سخن باشم
3
رو ای زاهد که من کاری ندارم غیر می خوردن
مرا بگذار تا مشغول کار خویشتن باشم
4
جدا زان سروقد گر جانب بوستان روم روزی
به یاد قد او در سایه سرو چمن باشم
5
چه سان رازی کنم پنهان که از صد پرده ظاهر شد
مگر وقتی نهان ماند که در زیر کفن باشم
6
مرا جان کوه اندوه است و من جان می کنم آری
تو را لعل شیرین ست من هم کوهکن باشم
7
هلالی چون نمی پرسد مرا یاری و غم خواری
من مسکین غریبم گرچه دایم در وطن باشم