سایر · شیخ محمود شبستری
حکایت
1
چنین گویند مردی بود قصاب
بخیلی کز بخیلی بود در تاب
2
زکوه سیم و زر هرگز ندادی
وگر دادی بسی منت نهادی
3
جگربندی نهاده بود در پیش
خریداریش آمد سخت درویش
4
سوالش کرد آن درویش در بند
که چند می فروشی این جگربند
5
بدو گفتا که ای درویش بیمار
زکاتم گشت واجب چار دینار
6
بخر از من بدین مقدار این را
زکاتم این بود بردار این را
7
چو درمانده بد آن درویش حیران
بدان مایه زکات از وی خرید آن
8
گرفت و روی خود سوی هوا کرد
بر آن قصاب بسیاری دعا کرد
9
ولی زان پس بگفت ار بیع آن ست
خداوندا تو می دانی گران ست
10
زکوتی باشد کانچنان به تزویر
جزای آن چه باشد ویل و زنجیر
11
زکوتی کانچنان باشد تمامت
چه سنجد آن به میزان قیامت
12
برد جان پدر تزویر بگذار
مکش همچون خران بی فایده بار