کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

آغاز داستان

1

سراینده دهقان موبد نژاد

ز گفت دگر موبدان کرد یاد

2

که بر شاه جم چون بر آشفت بخت

به ناکام ضحاک را داد تخت

3

جهان زیر فرمان ضحاک شد

ز هر نامه ای نام جم پاک شد

4

چو بگرفت گیتی به شاهنشهی

فرستاد نزد شهان آگهی

5

به روم و به هندوستان و به چین

به ایران و هر هفت کشور زمین

6

که با رای ما هر که دل کرد راست

بجویند جمشید را تا کجاست

7

گرش جای بر که بود با پلنگ

و گر زیر آب اندرون با نهنگ

8

به خشکی چو یوزش ببندید دست

برآرید از آبش چو ماهی بشست

9

به درگاه ما هرکش آرد به بند

نباشد پس از ما چو او ارجمند

10

گریزان همی شد جم اندر جهان

پری وار گشته ز مردم نهان

11

جدا مانده از تخت و راهی شده

نیاز آمده پادشاهی شده

12

چه بی توشه تنها میان گروه

چو هم خفت نخچیر بردشت و کوه

13

به شهری که رفتی نبودی بسی

بدان تا نشانش نداند کسی

14

بدینگونه بد تا درفشنده مهر

بگردید ده راه گرد سپهر

15

پس از رنج بسیار و راه دراز

بیامد ابر زابلستان فراز

16

یکی شهر دید از خوشی چون بهشت

در و دشت و کوهش همه باغ و کشت

17

نهادش نکو تازه و پر نوا

زمین خرم ، آبش سبک ، خوش هوا

18

پر از چیز و انبوه و مردان مرد

سپاهی و شهری یلان نبرد

19

که کمتر کس ار جنگ را خاستی

در آوردگه لشکری خواستی

20

بدو خسروی نامور شهریار

شهی کش نبد کس به صد شهریار

21

مر آن شاه را نام گورنگ بود

کزو تیغ فرهنگ بی زنگ بود

22

یکی دخترش بود کز دلبری

پری را به رخ کردی از دل بری

23

شبستان چو بستان ز دیدار اوی

ز زلفینش مشکوی مشکین به بوی

24

به کاخ اندرون بت ، به مجلس بهار

در ایوان نگار و ، به میدان سوار

25

مهش مشک سای و شکر می فروش

دور نرگس کمانش ،دو گل درع پوش

26

روان را به شمشاد پوینده رنج

خرد را به مرجان گوینده گنج

27

شده سال آن سرو آراسته

سه بیش از شب ماه ناکاسته

28

یلی گشته مردانه و شیرزن

سواری سپردار و شمشیرزن

29

شنیدم ز دانش پژوهان درست

که تیر و کمان او نهاد از نخست

30

هم از نامه پیش دانان سخن

شنیدم که جم ساخت هر دو ز بن

31

نبد پر بر تیر آنگه ز پیش

منوچهر شه ساخت هنگام خویش

32

زبد رسته بد شاه زابلستان

ز تدبیر آن دختر دلستان

33

زهر جای خواهشگران خاستند

ز زابل مر او را همی خواستند

34

نه هرگز به کس دادی او را پدر

نه روزی ز فرمانش کردی گذر

35

چنان بود پیمانش با ماهروی

که جفت آن گزیند که بپسندد اوی

36

مر او را زنی کابلی دایه بود

که افسون و نیرنگ را مایه بود

37

ببستی ز دو اژدها را به دم

از آب آتش آوردی ، از خاره نم

38

نهان سپهر آنچه گفتی ز پیش

ز گفتار او کم نبودی نه بیش

39

بدین لاله رخ گفته بود از نهفت

که شاهی گرانمایه باشدت جفت

40

بزرگی که مانند او بر زمی

به خوبی و دانش نبد آدمی

41

پسر باشدت زو یکی خوب چهر

که بوسه دهد خاک پایش سپهر

42

کنیزک شده شادمان زان نوید

همی بد نهان راز ، دل پرامید

43

ز خواهنده کس پیش نگذاشتی

هرآن کآمدی خوار برگاشتی

44

نکردی پسند ایچ کس را به هوش

همیداشتی راز این روز گوش

45

چو جمشید در زابلستان رسید

به شهر اندرون روی رفتن ندید

46

خزان بد شده ز ابر وز باد تفت

سر کوهسار و زمین زر بفت

47

کشیده سر شاخ میوه به خاک

رسیده به چرخشت میوه ز تاک

48

گل از بادۀ ارغوانی به رشک

چکان از هوا مهرگانی سرشک

49

بر سیب لعل و رخ برگ زرد

تن شاخ کوژ و دم باد سرد

50

رزان دید بسیار بر گرد دشت

بر آن جویبار و رزان بر گذشت

51

دو صف سرو بن دید و آبی و ناز

زده نغز دکانی از هر کنار

52

میان آبگیری به پهنای راغ

شنا بردر آب شکن گیر ماغ

53

خوش آمدش و بر شد به دکان ز راه

بر لختی در آن سایه گاه

54

یکی باغ خرم بد از پیش جوی

در او دختر شاه فرهنگ جوی

55

می و میوه و رود سازان ز پیش

همی خورد می با کنیزان خویش

56

پرستنده ای سوی در بنگرید

ز باغ اندرون چهرۀ جم بدید

57

جوانی همه پیکرش نیکوی

فروزان ازو فره خسروی

58

به رخ بر سرشته شده گرد خوی

چو بر لاله آمیخته مشک و می

59

پریچهره را دید جم ناگهان

بدوگفت ماها چه بینی نهان

60

یکی گمره بخت برگشته ام

زگم کردن راه سرگشته ام

61

از آن خون با خوشه آمیخته

که هست رگ تاک رز ریخته

62

سه جام از خداوند این رز بخواه

به من ده رهان جانم از رنج راه

63

کنیزک بخندید و آمد دوان

به بانو بگفت ای مه بانوان

64

جوانی دژم ره زده بر درست

که گویی به چهراز تو نیکوترست

65

ز گیتی بدین در پناهد همی

سه جام می لعل خواهد همی

66

ندانم چه دارد می لعل کام

که نز خوردنی برد و نز میوه نام

67

برافروخت رخ زآن سخن ماه را

چنین پاسخ آورد دلخواه را

68

که برنا اگر چیزجز می نخواست

بدان پس مهمانیی خواست راست

69

می و نقل و خوان خواست و آوای رود

رخ خوب و شادی و بانگ سرود

70

بیامد به در با کنیزک به هم

بدید از در باغ دیدار جم

71

جوانی به آیین ایرانیان

گشاده کش و تنگ بسته میان

72

شده زرد گلنارش از درد و داغ

به گرد اندرش گرد م پر زاغ

73

چنان با دلش مهر در جنگ شد

که برجانش جای خرد تنگ شد

74

بماندش دو گلنار خندان نژند

بجوشید پولادش اندر پرند

75

دو گویا عقیق گهرپوش را

که بنده بدش چشمۀ نوش را

76

به می درسرشت وبه در در شکفت

به پروین بخست و به شکر بسفت

77

گشاد و جهان کرد ازو پرشکر

مه مهرروی و بت سیمبر

78

به جم گفت کای خسته از رنج راه

درین سایه گا ه از چه کردی پناه

79

کرایی بدین جای جویان شده

چنین در تک پای پویان شده

80

مگر زین پرستنده کام آمدت

که چون دیدی اش یاد جام آمدت

81

کنون گر به باده دلت کرد رای

از ایدر بدین باغ خرم درآی

82

بدو گفت جم کای بت مهرچهر

ز چهر تو بر هر دلی مهر مهر

83

ز شاهانی ار پیشه ور گوهری

پدر ورز گر داری ار لشکری

84

که بازاریان مایه دانند و سود

کدیور بود مرد کشت و درود

85

به چیز فراوان بوند این دو شاد

ندانند آمرغ مرد و نژاد

86

سپاهی به مردی نماید هنر

بود پادشازادگان را گهر

87

تو زین چار گوهر کدامی بگوی

دلم را ره شادمانی بجوی

88

بت زابلی گفت ازین هر چهار

نی ام من جز از تخمۀ شهریار

89

پدر دان مرا شاه زابلستان

ندارد بجز من دگر دلستان

90

وز او مرمرا هست فرمان روا

که جفت آن گزینم کم آید هوا

91

بر جوی منشین و جایی چنین

بدین باغ ما اندرآی و ببین

92

که گر رای می داری و می گسار

همت می بود ، هم بت مشک سار

93

جم از پیش دانسته بد کار اوی

خوش آمدش دیدار و گفتار اوی

94

به دل گفت کاین ماه دژخیم نیست

گر از راز آگه شود بیم نیست

95

کر در جهان خوی زشت ار نکوست

به هر کس گمان آن برد کاندر اوست

96

به مردم خردمند نامی بود

که مردم به مردم گرامی بود

97

خرامید از آن سایۀ سرو و بید

سوی باغ شد دل به بیم و امید

98

چمن در چمن دید سرو سهی

گرانبار شاخ ترنج و بهی

99

رخ نار با سیب شنگرف گون

بدان زخم تیغ و بدین رنگ خون

100

یکی چون دل مهربان کفته پوست

یکی چون شخوده زنخدان دوست

101

تو گفتی سیه غژب پاشنگ بود

و یا در دل شب شباهنگ بود

102

همی رفت پیش جم آن سعتری

چمان بر چمن همچو کبک دری

103

چو سروی که با ماه همسر بود

بر آن مه بر از مشک افسر بود

104

سرگیس در پای چنبر کشان

خم زلف بر باد عنبرفشان

105

رسیدند زی آبگیری فراز

زده کله زر بفت از فراز

106

کیانی نشستنگهی دلپذیر

گزیدند بر گوشۀ آبگیر

107

کنیزان گلرخ فراز آمدند

همه پیش جم در نماز آمدند

108

پرستنده دختر به آیین خویش

ز خوالیگران خوان و می خواست پیش

109

جم اندیشه از دل فراموش کرد

سه جام می از پیش نان نوش کرد

110

ز دادار پس یاد کردن گرفت

به آهستگی رای خوردن گرفت

111

نه بنشسته از پای و نه نیز مست

همی خورد کش لب نیالود و دست

112

از اورنگ و آن بازو و برز و چهر

فرومانده بد دختر از روی مهر

113

همی دید کش فر و برزکییست

ولیکن ندانستش از بن که کیست

114

به دل گفت شاهیست این پر خرد

کزینسان نشست از شهان در خورد

115

ز لولو و بیجاده بگشاد بند

برآمیخت شنگرف و گوهر به قند

116

به جم گفت می دوست داری مگر

که جز می تو چیزی نخواهی دگر

117

هم از پیش نان با می آراستی

هم از در برون جام می خواستی

118

جمش گفت دشمن ندارمش نیز

شکیبد دلم گر نیابمش نیز

119

به اندازه به هرکه او می خورد

که چون خوردی افزون بکاهد خرد

120

عروسیست می شادی آیین او

که شاید خرد داد کابین او

121

به زور آنکه با باده کستی کند

فکندست هرگه که مستی کند

122

ز دل برکشد می تف درد و تاب

چنان چون بخار از زمین آفتاب

123

چو بیدست و چون عود تن را گهر

می آتش که پیدا کندشان هنر

124

گهر چهره شد آینه شد نبید

که آید درو خوب و زشتی پدید

125

دل تیره را روشنایی میست

که را کوفت غم ، مومیایی میست

126

به دل می کند بددلان را دلیر

پدید آرد از روبهان کار شیر

127

به رادی کشد زفت و بد مرد را

کند سرخ لاله رخ زرد را

128

به خاموش چیره زبانی دهد

به فرتوت زور جوانی دهد

129

خورش را گوارش می افزون کند

ز تن ماندگی ها به بیرون کند

130

بدم مانده راه و می خوردنم

بدان بد که تا ماندگی بفکنم

131

تو می ده مگو کاین چسان و آن چراست

مبر مهر بر بیش و کم کژ و راست

132

خورش باید از میزبان گونه گون

نه گفتن کزین کم خور و زآن فزون

133

خورش گر بود میهمان را زیان

پزشکی نه خوب آید از میزبان

134

همان گه گمان برد دختر ز مهر

که اینست جمشید خورشید چهر

135

بدان روزگار آنکه بود از شهان

که فرمان ضحاک جست از جهان

136

همه چهر جم داشتند آشکار

به دیبا و دیوارها بر نگار

137

بدان تا هر آنجا که پیکرش بود

گر آید بدانند و گیرند زود

138

همین دلبر آگه بد از کم و بیش

که جم را چه آمد ز ضحاک پیش

139

بدش پارۀ پرنیان کبود

نگاریده جمشید بر تار و پود

140

پژوهش همی کرد و نگشاد راز

چنین تا ز خوان اسپری گشت باز

141

از آن پس به آب گل و بوی خوش

بشستند دست و نشستند کش

142

هم اندر زمان بر کله زرنگار

ز بگماز و رامش گرفتند کار

143

بر آورد رامشگر کابلی

ره رود با خامۀ زابلی

144

هوا ابر بست از بخور عبیر

بخندید بم و بنالید زیر

145

پرستار صف زد دو صد ماهروی

طرازی بتان طرازیده موی

146

همه طوق دار و همه حله پوش

به شمشاد مشک و به بیجاده نوش

147

چه با ناز و شادی چه با بوی و رنگ

چه با عود و مجمر چه با نای و چنگ

148

هنوز از زمانی فزون شادکام

نپیموده بد شاه با ماه جام

149

که جفتی کبوتر چو رنگین تذرو

به دیوار باغ آمد از شاخ سرو

150

نر و ماده کاوان ابر یکدیگر

به کشی کرشمه کن و جلوه گر

151

فروهشته پر گردن افراخته

چو نایی دم اندر گلو ساخته

152

به هم هر دو منقار برده فراز

چو یاری لب یار گیرد به گاز

153

پریرخ به شرم آمد از روی جم

ز بس ناز آن دو کبوتر به هم

154

به خنده لبان نقطه میم کرد

شباهنگ در میم دونیم کرد

155

ز ترک چگل خواست چینی کمان

به جم گفت کای نامور میهمان

156

ازین دو کبوتر شده جفت گیر

کدامست رایت که دوزم به تیر

157

بدو گفت جمشید کای کش خرام

نزیبد ز تو این سخنهای خام

158

از آهو سخن پاک و پردخته گوی

ترازو خرد سازش و سخته گوی

159

تو هستی زن و مرد من پس نخست

ز من باید انداز فرهنگ جست

160

زن ارچه دلیرست و بازور دست

همان نیم مردست هر چون که هست

161

زنان را ز هر خوبی و دسترس

فزونتر هنر پارساییست بس

162

هنرها ز زن مرد را بیشتر

ز زن مرد بد در جهان پیشتر

163

سزا آن بدی کز نخستین کنون

مرا کردی اندر هنر آزمون

164

به من دادی این تیر و چرخ اندکی

کز این دو کبوتر بیفکن یکی

165

که تا من فکندی یکی را ز پای

مگر پوزش آوردمی هم به جای

166

دلارام را بر رخ از شرم کی

سمن لاله شد لاله لولو ز خوی

167

شدش خستو آن ماه و خواهش نمود

نهادش کمان پیش و پوزش فزود

168

به یادش یکی جام جم در کشید

پس آن چرخ کین را به زه بر کشید

169

بگفت ار دو بال و پر ماده راست

بدوزم پس آن کم خوش آید مراست

170

بدین در مراد جم آن ماه بود

همان ماه معنیش دریافت زود

171

خدنگ از خم چرخ برکرد شاه

به زخم کبوتر ز صد گام راه

172

خدنگین الف از خم ی و دال

برون راند و بردوختش هر دو بال

173

طپان ماده بفتاد و نر برپرید

بیامد همان جا که بد آرمید

174

به زابل نبد هیچ زورآزمای

که آن چرخ کردی به زه سرگرای

175

بدانست دلدار کان ارجمند

بود پور طهمورث دیوبند

176

بسش آفرین خواند بر فر و هوش

به یادش یکی جام می کرد نوش

177

بماند از گشاد و برش در شگفت

بیازید تیر و کمان برگرفت

178

به پیلسته دیبای چین برشکست

به ماسورۀ سیم بگرفت شست

179

گرین نر را گفت با جفت راست

کنم ، پس شوم جفت آن کم هو است

180

بدین معنی او شاه را خواست جفت

همان نیز دریافت جم کاو چه گفت

181

گشاد از کمان بر کبوتر خدنگ

تنش چون نشانه فرو دوخت تنگ

182

ز تیر و کمان چون بپرداختند

به نوی ز می کار بر ساختند

183

همه غم به باده شمردند باد

به جام دمادم گرفتند یاد

184

ز شادی همی در کف رود زن

شکافه شکافنده گشت از شکن

185

بت گلرخ از کار جمشید کی

در اندیشه رفته همی خورد می

186

به ناسفته سی در که پیوسته داشت

همی سفته بیجاده را خسته داشت

187

همان گه زن جادوی پرفسون

که بد دایه مه را و هم رهنمون

188

ز گلشن به باغ آمد از بهر سور

ببد خیره چون دید جم را ز دور

189

به زابل زبان گفت کای مهر جوی

چنین میهمان چون فتادت بگوی

190

درست از گمان من این شاه اوست

کش از دیرگه باز داری تو دوست

191

ازو خواهدت داد یزدان پسر

نشان داده ام ز اخترت سر به سر

192

بد از مهر جم شیفته ماه چهر

فزون شدش ازین مژده بر مهر مهر

193

بدو گفت ارایدو نکه این هست راست

ز یک آرزویم دو شادی بخاست

194

چو امید دادی نباشم به درد

که امید نیکو به از پیش خورد

195

رو آن پرنیان کبود ایدر آر

که هست از برش چهره جم نگار

196

چنان این سخن دار در دلت راز

که دلت ار بجوید نیابدش باز

197

بشد دایه و آن نیلگون پرنیان

بیآورد و بنهاد اندر میان

198

تو گفتی که بر چرخ خورشید بود

نه بر پرنیان چهر جمشید بود

199

چو آن پیکر پرنیان دید شاه

دژم گشت هر چند کردش نگاه

200

همی خویشتن را به چهر و به ساز

ازاو جز به جنبش ندانست باز

201

یکی آینه داشت گفتی به پیش

همی دید روشن در او چهر خویش

202

به یاد آمدش تاج و تخت شهی

کزو کرد بد خواه ناگه تهی

203

دلش گشت دریای درد از دریغ

شدش دیدگان ژاله بارنده میغ

204

دو جزعش ز در هر زمان رشته بست

گهی بر شبه ریخت و گه بر جمست

205

فغ ماهرخ گفت کای ارجمند

درین پرنیان از چه ماندی نژند

206

که دلشادی و می گساری همی

چرا غم خوری و اشک باری همی

207

مگر میزبانت دلارای نیست

به نزدیک ما امشبت رای نیست

208

کی نامور گفت کای ماهروی

نه مردم بود هرکه نندیشد اوی

209

گرستن به هنگام با سوز و درد

به از خندۀ نابهنگام سرد

210

اگر چند پویی و جویی بسی

ز گیتی بی انده نیابی کسی

211

تو ویژه دو کس را ببخشای و بس

مدان خوار و بیچاره تر زین دو کس

212

یکی نیک دان بخردی کز جهان

زبون افتد اندر کف ابلهان

213

دگر پادشاهی که از تاج و تخت

به درویشی افتد ، شود شوربخت

214

ازین پرنیان زان دلم شد دژم

که دیدم بر او چهرۀ شاه جم

215

به یاد آمدم فر و فرهنگ اوی

بزرگی و دیهیم و اورنگ اوی

216

ز خوی بد چرخ ماندم شگفت

که مهر از چنان شه چرا برگرفت

217

یکی زشت را کرد گیتی خدیو

که از کتف مارست و از چهره دیو

218

که داند کنون کاو بماند ار بمرد

بدرید شیر ار پلنگش ببرد

219

فزون زان ستم نیست بر رادمرد

که درد از فرومایه بایدش خورد

220

بر بخردان مرگ والا سران

به از زندگانی بدگوهران

221

ولیکن چنین است چرخ از نهاد

زمانه نه بیداد داند نه داد

222

زمین هست آماجگاه زمان

نشانه تن ما و چرخش کمان

223

ز زخمش همه خستگانیم و زار

نهانیم خون لیک درد آشکار

224

بگفت این و شد بر رخ اشکش ز درد

چو سیم گدازیده بر زر زرد

225

به رخ دلبر از درد شد چون زریر

مژه ابر کرد و کنار آبگیر

226

ز بادام سرمه به مرجان خرد

گهی ریخت و گاهی به فندق سترد

227

هرآنکس که پیرامنش بد براند

خود و دایه جادو و شاه ماند

228

چو پر دخته شد جای بر پای خاست

نیایش کنان گفت کای شاه راست

229

خرد بر دلم راز چونین گشاد

که هستی تو جمشید فرخ نژاد

230

ز مهر تو دیریست تا خسته ام

به بند هوای تو دل بسته ام

231

نگار تو اینک بهار منست

برین پرنیان غمگسار منست

232

همین بود کام دلفروزیم

که روزی بود دیدنت روزیم

233

تراام کنون گر پذیری مرا

بر آیین به جفت گیری مرا

234

دهم جان گر از دل به من بنگری

کنم خاک تن تا به بسپری

235

همی گفت و ز نرگسان سیاه

ستاره همی ریخت بر گرد ماه

236

جهاندار گفت ار تو را جم هواست

نی ام من، وگر مانم او را رواست

237

همانند بس یابی این مردمان

ولیکن درستی نباشد همان

238

نه هر آهوی را بود مشک ناب

نه از هر صدف در خیزد خوشاب

239

گمانی نکو بردی ای دلپذیر

ولیکن گمانت کمان بد نه تیر

240

به من برمنه نام جم بی سپاس

مرا نام ماهان کوهی شناس

241

چنین داد پاسخ بت دل گسل

که خورشید پوشید خواهی به گل

242

که گوید به گیتی که ماهان توی

که جمشید خورشید شاهان توی

243

نهان گر کند شاه نام و گهر

نماند نهان زیب شاهی و فر

244

گر از ابر دیدار گیتی فروز

بپوشد ، نماند نهان نور روز

245

ترا دام و دد بازداند به مهر

چه مردم بود کت نداند به چهر

246

گوا بر نکو پیکر تو درست

همین پرنیان بس که در پیش تست

247

مرا این زن پیر چون مادرست

یکی چابک اندیش کندا گرست

248

به هر دم زدن زین فروزنده هفت

بگوید که اندر ده و دو چه رفت

249

نمودست رازت به من سر به سر

که باشد مرا از تو شه یک پسر

250

ز پیوند یاری چه گیری کنار

که سروت بود پیش و مه در کنار

251

نگاری نخواهی بهشتی سرشت

که با روی او باشی اندر بهشت

252

به خوبی بتان پیشکار من اند

به مردی سواران شکار من اند

253

ز خوشی و خوی و خردمندیم

بهانه چه داری که نپسندیم

254

مده روز فرخ به روز نژند

ز بهر جهان دل در انده مبند

255

جهان دام داریست نیرنگ ساز

هوای دلش چینه و دام آز

256

کشد سوی دام آنکه شد رام او

کشد پس چو آویخت در دام او

257

از آن او بجایست و ما برگذار

که چون ما نکاهد وی از روزگار

258

پس پیری از ما ببرد روان

چو او پیر شد بازگردد جوان

259

تو تا ایدری شاد زی غم مخور

که چون تو شدی باز نایی دگر

260

به امروز ما باز کی در رسیم

که تا پیش تازیم پیش از پسیم

261

بگفت این و گلبرگ پرژاله کرد

ز خونین سر شک آستین لاله کرد

262

دو نرگس شدش ابر لولو فکن

به باران همی شست برگ سمن

263

دل جم ز بس خواهشش گشت نرم

نهان گفت کای گنج فرهنگ و شرم

264

از آن راز بیرون نیارم همی

که از جان به بیم ام نیارم همی

265

هم از بخت ترسم که دمساز نیست

هم از تو که با زن دل راز نیست

266

که موبد چنین داستان زد ز زن

که با زن در راز هرگز مزن

267

سخن همچو مر غیست کش دام کام

نشیند به هر جا چو بجهد ز دام

268

پدرت ار ز من گردد آگاه ، نیز

بود کم شود دشمن از بهر چیز

269

به طمع بزرگی نگهدار دم

به ضحاک نا پاک بسپار دم

270

کسی کش نه ترس از نکوهش نه غم

کند هر چه رای آیدش بیش و کم

271

تهی دستی و ایمن از درد و رنج

بسی بهتر از بیم با ناز و گنج

272

دلارام گفت ای شه نیک دان

نه هر زن دو دل باشد و ده زبان

273

همه کس به یک خوی و یک خواست نیست

ده انگشت مردم به هم راست نیست

274

به دارنده کاین آتش تیز پوی

دواند همی گرد این تیره گوی

275

که تا زنده ام هیچ نازارمت

برم رنج و همواره ناز آرمت

276

چنان دارم این راز تو روز و شب

که با جان بود گر برآید ز لب

277

به گیتی ندانم پناه تو کس

همه دشمنندت ، منم دوست بس

278

مرو ، با من ایدر بزی شادکام

نباید که جایی بمانی به دام

279

کرانیست دل خوش به نیکی خویش

گنه زو بود گر بد آیدش پیش

280

کرا بخت فرخ دهد تاج و گاه

چو خرسند نبود ، درافتد به چاه

281

همه کس پی سود باشد دوران

نخواهد کسی خویشتن را زیان

282

ز بس لابه و مهر و سوگند و پند

ازو ایمنی یافت شاه از گزند

283

چنان دان که هود اندران روزگار

پیمبر بد از داور کردگار

284

به آیین پیمانش با او ببست

به پیوند بگرفت دستش به دست

متن شعر کپی شد.