کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حدیث بهو که با مهراج عاصی شد و خبر یافتن ضحاک

1

از آن پس چو ضحاک شد باز جای

نشست و، نزد جز به آرام رای

2

شهی بود در هند مهراج نام

بزرگی به هرجای گسترده کام

3

بهو نام خویشی بدش در سیاه

ز دستش به شهر سرندیب شاه

4

به مهراج هرگاه گفتی که بخت

ترا داد تاج بزرگی و تخت

5

توی شاخ قنوخ و رای برین

ز هندوستان تا به دریای چین

6

خدیو در تبت و رای هند

توی و آن قنوج و دریای سند

7

چرا گم کنی گوهر پاک را

دهی هدیه و باژ ضحاک را

8

نه خرسندی و بردباری ز مرد

همه نیک باشد به درمان درد

9

بسی بردباریست کز بددلیست

بسی نیز خرسندی از کاهلیست

10

نترسم ز ضحاک من روز جنگ

مرا هست ازو گر ترا نیست ننگ

11

میانشان بدین جنگ و پرخاش خاست

سپه نیمه ای بر بهو گشت راست

12

به مهراج برشد جهان تنگ و تار

شکستند لشکرش را چند بار

13

ازین آگهی نزد ضحاک شد

ز بس مهر مهراج غمناک شد

متن شعر کپی شد.