کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو

1

سپهبد چو دید آن خروش سپاه

سبک خواست خفتان و رومی کلاه

2

به مهراج گفت از سپاه تو کس

میار از سر که تومی و بس

3

بهر تیغ که دیده بان برگماشت

به هامون سپه صف کشیده بداشت

4

سوی راست لشکر به مهیار داد

سوی چپ به بهپور سالار داد

5

بفرمود کاذرشن و برزهم

بسازند جنگ و طلایه به هم

6

کمین داد سنبان و گرداب را

که کردندی از کینه گرداب را

7

نگهبان سه لشکر سه گرد دلیر

هژیر و گراهون و نشواد شیر

8

به قلب اندرون هر که بد زاولی

پس پشتشان ارفش کاولی

9

به هر سو که دو گرد کین ساز بود

میانشان یکی آتش انداز بود

10

چنان بر صف پیل بگشاد جای

که گر کس گریزد بکوبد بپای

11

جدا هر صفی هم بر بدگمان

صفی همچو تیر و صفی چون کمان

12

کمند افکنان از پس خیل خویش

به تیغ و زره نیزه داران زپیش

13

پیاده سپر در سپر آخته

خدنگ افکن از پس کمین ساخته

14

به هر سو نگهبانی از بهر کین

به هر گوشه ای جنگیی در کمین

15

سوار اندر آمد شدن کین گزار

پیاده به قلب اندرون پایدار

16

چو شیر زیان پهلوان پیش صف

درفش از پس پشت و خنجر به کف

17

تو گفتی سمندش که آهنست

و گر گرد پاش ابر هامون کنست

18

همان اژدها فش درفش سیاه

همی درکشد گفتی از چرخ ماه

19

ستاده به پیش گو شیر دل

به بر گستوان اسپ جنگی چهل

20

دلیران به جنگ اندر آویختند

به هر گوشه گردی برانگیختند

21

غوهای وهوی از دو لشکر بخاست

جهان پردها ده شد از چپ وراست

22

بغرید بر کوس چرم هژیر

دم نای رویین برآمد به ابر

23

پر از اژدها گشت گردون ز گرد

پر از شیر هامون ز مردان مرد

24

کمند سواران سرآویز شد

پرند آوران ابر خونریز شد

25

چنان تف خنجر جهان برفروخت

که برچرخ ازو گاو و ماهی بسوخت

26

به دریا رسید از تف تیغ تاب

به که سنگ آتش شد و آهن آب

27

جهان آینه جوش جوشن گرفت

زمین گونه روی روشن گرفت

28

چکاکاک خنجر به گردون رسید

ز هندوستان خون به جیحون رسید

29

هر ایرانیی در کمد و کمین

کشیدی همی هندوی بر زمین

30

تو گفتی که شیرند در کارزار

همی دیو گیرند هر یک به مار

31

چو پیکار ایرانیان شد درشت

یل پهلوان اندر آمد به پشت

32

به تو پال و پیلان و هندو گروه

نهاد از کمین سر چو یکپاره کوه

33

به تیر و به خشت و به گرز و به تیغ

همی ریخت پولاد چون ژاله میغ

34

کجا گرز کین کوفت که غار شد

کجا نیزه زد عیبه گلنار شد

35

زتیغش همی دشت و گردون به تفت

ز بانگش همی کوه وهامون به کف

36

چوشد یک زمان دشت و پست و بلند

همه دست و پای و تن و سر فکند

37

به نوک سنان پیل برداشتی

سپاهی به یک حمله برگاشتی

38

صف زنده پیلان همه کرد پست

سوار و پیاده به هم در شکست

39

همی پیل بر پیل جنگی فتاد

چو کشتی که بر کشتی افتد

40

چو توپال دید آن دم رستخیز

ز باد ز یک تن جهانی سپه در گریز

41

برانگیخت گلرنگ رزم از میان

بزد نیزه بر پهلوی پهلوان

42

سنان زخم ناورد و شد نیزه خرد

به تیغ اندر آمد سپهدار گرد

43

چنان زدش بر سر که شد سرنشیب

سر و ترگ بگذاشتن تا رکیب

44

به زخمی دونیمه شد از خشم و زور

ز بالا سوار و ز پهنا ستور

45

به دیگر سپه خنجر اندر نهاد

ز هر سو سپاهی به خون در نهاد

46

همی میمنه کوفت بر میسره

در افکند پیش آن سپه یکسره

47

نگه کرد از دور سالار تیو

گریزان سپه دید بی هوش و تیو

48

سواران به زیر پی پیل خوار

پیاده نگون زیر نعل سوار

49

نهاد از کمین سر که سالار بود

عمودش ز پولاد بالار بود

50

همی تاخت هر سو ز پیش سپاه

گزیدندگان را همی بست راه

51

سپه را چنین پنج ره باز گاشت

به صد چاره بر جایگهشان بداشت

52

همی گفت ازینسان سپاهی به جنگ

ز یک تن گریزان ندارید ننگ

53

ز ضحاک جز جادوی پیشه چیست

همین رزم ایرانیان جادویست

54

ز سر گرد کین شان برآید پاک

وزین جادوی ها مدارید باک

55

گرفتند پاسخ همه تن به تن

کزین یک سوارست بز ما شکن

56

نبینی کزو کشته را جای نیست

بر زخم او پیل را پای نیست

57

ز خنجر به زخم آتش آرد همی

ز گرز گران کوه بارد همی

58

همان گرد گردنکش اجرا به نام

که از شیر جستی به شمشیر کام

59

ببد تند و گفت این چه آشفتنست

ز یک تن چه چندین سخن گفتنست

60

من اکنون روم سوی آورد او

هم از خونش بنشانم این گرد او

61

سبک باره با باد انباز کرد

به ایرانیان آمد آواز کرد

62

که این زاولی پیشروتان کجاست

سپهبد چو بشنید زود اسپ خواست

63

ز دریای کوشش چو موج دمان

برانگیخت شبرنگ را در زمان

64

هم ازرهش گرزی چنان زد به زور

که گم شد سرش در سرین ستور

65

دگر ره ز کین رای آویز کرد

سبک خیز شبدیز را تیز کرد

66

برافکند بر هندوان تن ز کین

به یک حمله سی گرد زد بر زمین

67

همی گفت آگه نه اید ای سپاه

که چون رویتان روزتان شد سیاه

68

نهاد از کمینگه سر آن اژدها

کزو پیل جنگی نباید رها

69

برآمد ز دریای کین آن نهنگ

که برباید از شیر دندان و چنگ

70

گرفت آن دمان آتش افروختن

که گیتی به رنج آمد از سوختن

71

ز ریگ از فزون مرشما را شمار

ز خونتان برم تا بخارا بخار

72

همی گفت ازینسان و از خشم وکین

نهاده یکی پای بر پشت زین

73

همه هندوان دل شکسته شدند

به جان و دل از بیم خسته شدند

74

نیارست با او کس آویختن

نه از پشتش از ننگ بگریختن

75

بود تن قوی تا بود دل بجای

چو ترسید دل سست شد دست وپای

76

گوی بد ورا نام بیکاو بود

سنانش اژدها را جگر کاو بود

77

بدو گفت تیو این هنر کار تست

ترا شاید این نام و این رزم جست

78

به هندوستان نیست همتای تو

نگیرد به مردی کسی جای تو

79

بخندید بیکاو گفت این مباد

کز آغالش تو دهم سر به باد

80

ز پیکار بد دل هراسان بود

به نظاره بر جنگ آسان بود

81

ز بهر تو جان من این بیش نیست

کس اندر جهان دشمن خویش نیست

82

شدن سوی جنگ کسی کز تو بیش

بود مرگ را باز رفتن ز پیش

83

نگه داشتن سر گه نام و لاف

از آن به که دادن به باد از گزاف

84

چون دشمن کشم ، نام و کام آیدم

چو سر خیره بدهم ، چه نام آیدم

85

شد آشفته دل تیو گفت ار به جنگ

دلت نیست ، خنجر چه داری به چنگ

86

ز مرگ ار بترسی بنه تیغ و ترگ

که جنگ او کند کو نترسد ز مرگ

87

ازین زاولی غم چه آید مرا

که او گاه کین بنده شاید مرا

88

چو اسپ اندر افراز و شیب افکنم

چو او من به زخم رکیب افکنم

89

تو رو چون زنان پنبه و دوک گیر

چه داری به کف خنجر و گرز و تیر

90

بگفت این و پس پور کین باد کرد

سبک دست زی گرز پولاد کرد

91

به ناورد گرد سپهبد بگشت

سپهبد به حمله بدرید دشت

92

برانگیخت آن باره آتشی

به کف آهنین نیزهء سی رشی

93

زدش بر کمربند و خفتان و گبر

بر آوردش از کوههء زین به ابر

94

بسان درفشی بر افراختش

به پیش صف هندوان تاختش

95

پس از نوک نیزه به زخمی درشت

زدش بر دو تن هر سه تن را بکشت

96

دگر ره میانشان تن اندر فکند

به هر گوشه خیلی به هم بر فکند

97

ز خنجر چو آتش بر انگیخت جوش

ز خون دشت که کرد مصقول پوش

98

به گرز و سنان ز اسپ و ز مرد و پیل

همی کشته افکند بیش از دو میل

99

چنین تا به نزد بهوشان ز جای

همی برد و بر زد به پرده سرای

100

بیامد بهو دید هر سو شکست

کز ایران سپه خیمها گشته پست

101

چنین گفت کاین رستخیز از کجاست

چنین بیم از اندک سپه تان چراست

102

نشان داد هر کس که ما را شکوه

ازین یک سوارست کاید چو کوه

103

به نیزه رباید همی زاسپ مرد

برآرد ز گرز از سر پیل گرد

104

بهو گفت نز دوزخ اهریمنست

شما صد هزارید و او یک تنست

105

جدا هر یکی گر یکی مشت خاک

برو برفشانید گردد هلاک

106

ندارید شرم و نه ننگ اندکی

گریزید چندین هزار از یکی

107

از آسوده گردان خنجر گزار

به هم حمله کردند چون سی هزار

108

سپهبد خروشی چو شیر ژیان

برآورد و ، زد اسپ کین در میان

109

بدان ترگ ها بر همی کوفت گرز

چو سنگ گران آید از کوه برز

110

ز گرزش دل خاره خون شد همی

سران از سنانش نگون شد همی

111

کجا خنجر از زخم بفراختی

بر الماس آب بقم تاختی

112

ز ناگاه بیکاو گرد دلیر

درآمد یکی تند شولک به زیر

113

زدش خشتی از گرد چون برق تیز

نبد کارگر جست راه گریز

114

سپهبد برانگیخت شبرنگ زود

گرفتش کمربند و از زین ربود

115

برافکندش از بر به بالای میغ

چو برگشت دو نیمه کردش به تیغ

116

پس از کین برافکند تن بر همه

رمان کردشان هر سویی چون رمه

117

پلنگینه پوشان زاول به کین

پسش برگشادند ناگه کمین

118

به یکبار بر قلب لشکر زدند

ربودندشان بر بهو برزدند

119

فکندند چندان سران سرنگون

که هر شیب چون فرغری شد ز خون

120

ز بس کشته هندو، زمین شد سیاه

چو زاغان فکنده به بیراه و راه

121

درخشان ز تن خشت افروخته

چنان کآتش از هیزم سوخته

122

چنین جنگ بد تا شب آمد فراز

چو شب تنگ شد جنگ چیدند باز

123

شده شاد مهراج بر تیغ کوه

همی هر زمان نعره زد با گروه

124

فرستاد نزد سپهدار کس

که آمد شب از جنگ و پیکار بس

125

جهان گرم و دشمن چنین بیکران

تو در رزم سخت و سلیحت گران

126

زمانی برآسای از آویختن

که گیتی سرآمد ز خون ریختن

127

به هر جنگ بخت تو پیروز باد

شب دشمنان تو بی روز باد

128

به خواهش مهان نیز بشتافتند

عنانش از ره رزم برتافتند

129

چو خورشید در قار زد شعر زرد

گهربفت شد بیرم لاجورد

130

ستاره چو گل گشت و گردون چو باغ

چو پروانه پروین و ، مه چون چراغ

131

از آن لشکر هندوان هر که زیست

همی خسته و کشته را خون گریست

132

به هر خیمه شیون بد آراسته

همه نالهء خستگان خاسته

133

همه شب تن خسته را دوختند

بر آتش همی کشته را سوختند

134

کشیدند در پیش باره ز پیل

طلایه پراکنده شد بر دو میل

135

بهو خیره دل ماند از بس شگفت

گه انگشت و گه لب به دندان گرفت

136

همی گفت از ینسان برو بوم و گاه

به دست آمده گنج و چندین سپاه

137

بر و پشت باید همی گاشتن

به بدخواه ناکام بگذاشتن

138

به دینار هر چیز و تیمار سخت

توان یافت جز زندگانی و بخت

139

دریغ این همه گنج و رنج و نهاد

که گنجم همه خاک شد ، رنج باد

140

ز کردار این کودک نو رسید

ندانم دگر تا چه خواهم کشید

141

همان به که با او درنگ آورم

به شیرین سخن بند و رنگ آورم

142

به گنج و به دختر نویدش دهم

به شاهی و کشور امیدش دهم

143

مگر سر بدین چاره از چنبرش

کنم دور و ، در چنبر آرم سرش

144

جوان هم سبکسر بود خویش کام

سبکسر سبکتر درافتد به دام

145

به چیزی فریبد دل آویزتر

که باشد نیازش بدان بیشتر

146

نباشد سوی چینه آهنگ باز

نه تیهو سوی گوشت آید فراز

147

جوان را ره و رای گردان بود

دلش بردن از راه آسان بود

148

ز بدخواه وز دشمن کینه کش

توان دوست کردن به گفتار خوش

149

بسا کس که یکدانگ ندهد به تیغ

چه خوش گوییش جان ندارد دریغ

150

به گفتار شیرین فریبنده مرد

کند ، آنچه نتوان به شمشیر کرد

151

همه شب چنین جفت اندوه بود

از اندیشه بر جانش انبوه بود

152

چو برگشت گرشاسب از آوردگاه

پذیره شدش زود مهراج شاه

153

جهان دید کوبان سمندش به نعل

بر و بازوی و تیغ و خفتانش لعل

154

ز خون جگر بسته بر دیده یون

گشاده چو اکحل رگ از نیزه خون

155

بسی آفرین خواند از ایزد بروی

گهش دست بوسید و گه چشم و روی

156

به خوان یکسر ایرانیان را نشاند

بر ایشان بسی زر و گوهر فشاند

157

همی گفت در کوشش و دار و برد

جز ایرانیان را نزیبد نبرد

158

باستاد و مر پهلوان را شناخت

چونان خورده شد ، بزم شادی بساخت

159

سپهدار و مهراج فرخنده پی

گرفتند با سروران جام می

160

نخست از شهنشاه کردند یاد

پس آنگه نشستند در بزم شاد

161

سپهبد بر اورنگ و دل شادکام

به پیش اندرون گرز و ، بر دست جام

162

تو با تیغ گفتی به رزم اندرست

به با جام شادی به بزم اندرست

163

چو آسود با می به مهراج گفت

که با دل زدم رای اندر نهفت

164

ز دشمن سپه بیشمارند پیش

ز ما هر یک ایشان هزارند بیش

165

چنانیم ما پیششان روز کین

چنان چشمه در پیش دریای چین

166

اگر دست کشتن برم روز کار

بسی بایدم رنج و هم روزگار

167

دگر ره ز چرخ ار بود یار بخت

بر آراست خواهم یکی رزم سخت

168

میان بهو تا به خم کمند

نیارم ، نپیچم عنان سمند

169

پناه سپه شاه نیک اخترست

چو شه شد ، سپه چو تن بی سرست

170

گرامی همیشه به بویست مشک

چو شد بوی چه مشک و چه خاک خشک

171

چنین گفت مهراج کز سروران

به نزد بهو زین سپاه گران

172

همین چار سالار بودند گرد

که بنمودی از تیغشان دستبرد

173

ز خویشانش ماندست گردی گزین

خداوند کوس و درفش و نگین

174

دلیری کجا نام او مبترست

به رزم از گشن لشکری بهترست

175

به تو دیده امروز بنهاده بود

به کین در کمین گاهت استاده بود

176

همی خواستم کت بود پیش باز

نبد کش زمانه نیامد فراز

177

سوی اوست پاک آن سپه را پناه

گرو کم شود ، شد شکسته سپاه

178

سپهدار گفتا دگر ره ز کوه

همی جویش اندر میان گروه

179

نمایش به من در کمینگاه تو

سرش بی تن آن گه ز من خواه تو

180

چنان شادی افزود مهراج را

که بگذاشت از اوج مه تاج را

181

همان شب ز شادی که افکنده پی

همی جز به یادش ننوشید می

182

یکی باغ زرین بدش پیش تخت

ز گوهرش بار ، از زبرجد درخت

183

در آن نغز باغ آبگیری گلاب

ز در سنگ و ریگش همه مشک ناب

184

مر آنرا به گرد سپهدار داد

جز آن ، چیزش از گنج بسیار داد

185

چه مخمل ، چه شاره ، چه خز و حریر

چه دینار و دیبا ، چه مشک و عبیر

186

هزارش سراپردهء گونه گون

همی دادش از بهر نام و شگون

187

هزارش سپر داد مدهون کرگ

چهل اسپ جنگی و صد درع و ترگ

188

سراپرده چینی از زر بفت

ز دیبا شراعی نود خیمه هفت

189

یکی خسروی شاروان گونه گون

درازاش میدان اسپی فزون

190

دو خرگه نمد خز و چوبش ز زر

همه بندشان شوشهای گهر

191

ز بیجاده تاجی چو رخشنده هور

پر از در و گوهر سه جام بلور

192

همیدون به ایرانیان هر کسی

ببخشید دینار و گوهر بسی

193

چنین تا دو پاس از شب اندر گذشت

ببودند دلشاد و خرم به دشت

متن شعر کپی شد.