سایر · اسدی توسی
به کشتی نشستن
1
چو سه روز بگذشت و شد راست باد
به کشتی نشستند و رفتند شاد
2
به دریا و خشکی ز کشتی کشان
هر آن کس که داد از شگفتی نشان
3
برفتند سیصد هزاران فزون
بدیدند از جانور گونه گون
4
چه برسان پرنده و چارپای
چه هم گونه دیو مردم نمای
5
یکی را سه رو ، پای و چنگل هزار
یکی بهره را سر دو و چشم چار
6
یکی را دم ماهی و چنگ شیر
دهان از بر سینه و چشم زیر
7
یکی را تن اسپ و خرطوم پیل
رخش لعل و اندام همرنگ نیل
8
یکی را سر گاو و یشک نهنگ
یکی را تن مردم و شاخ رنگ
9
همه زین نشان گونه گون جانور
نمودند در آب با یکدگر
10
چنین تا کهی کآن نه بس دور بود
سر مرز او نزد فیصور بود