کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

صفت جریزه دیو مردمان

1

رسیدند نزدیک کوهی بلند

که بود از بلندش بر مه گزند

2

بسی کان گوهر بدان کوهسار

همان دیو مردم فزون از شمار

3

گروهی سیه چهر و بالا دراز

به دندان پیشین چو آن گراز

4

نه بر کوهشان مرغ را راه بود

نه نیز از زبانشان کس آگاه بود

5

به دریا زدندی چو ماهی شناه

به کشتی رسیدندی از دور راه

6

همه روز از الماس تیغی به کف

بدندی به هر جای جویان صدف

7

چو کشتی پدید آمدی هر کسی

شدندی به کف در و گوهر بسی

8

خریدندی آهن به در و گهر

نجستندی از بن جز آهن دگر

9

ندانست کس بازشان راه است

کشان رای چندان به آهن چراست

10

چو کشتی مهراج و ایران گروه

بدیدندی از تیغ آن بزز کوه

11

گهرهای کانی از اندازه بیش

ببردند با هدیه هر یک به پیش

12

به گوهر بسی ز آهن آلات و ساز

ز هر کس خریدند و ، گشتند باز

13

دو لشکر از ایشان توانگر شدند

همه پاک با در و گوهر شدند

متن شعر کپی شد.