کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بازگشت گرشاسب از هند به ایران

1

سپهدار از آن پس برآراست کار

شدن سوی ایران بر شهریار

2

برون رفت مهراج با او به هم

همی رفت یکی هفته ره بیش و کم

3

سر هفته بدرود کردش پگاه

شده او و، سپهدار برداشت راه

4

چو این آگهر نزد اثرط رسید

گل شادی اندر دلش بشکفید

5

پذیره برون رفت با سرکشان

درم ریز کردند و گوهرفشان

6

فتاد از بم و زیر در چرخ جوش

ز کوس و تبیره برآمد خروش

7

هوا سر به سر مشک سارا گرفت

زمین چرخ در چرخ دیبا گرفت

8

از آذین در و بام شد پر نگار

زده کلیه در کله طاووس وار

9

به رخ لعل هر یک، به دل شادکام

بدین دست رود و، بدان دست جام

10

همه کوی دیبا، همه ره گهر

همه باد مشک و، همه خاک زر

11

پدر با پسر یکدگر را کنار

گرفتند و، کرده غم از دل کنار

12

زره سوی ایوان کشیدند شاد

همه رنج ها پهلوان کرد یاد

13

برو هر چه مهراج شه داده بود

هم از بهر اثرط فرستاده بود

14

به گنج نیاکان نهاد آنچه خواست

از آن پس برآسود یک ماه راست

15

سر مه دگر هدیها با سپاه

گسی کرد و شد نزد ضحاک شاه

16

پی گرد و باد شتابان گرفت

ره سیستان و بیابان گرفت

17

بیابانی از وی رمان دیو و شیر

همه خاک ریگ و، همه شخ کویر

18

ز بالای گردونش پهنا فزون

درازاش از آن سوی گیتی برون

19

زبس شوره از زیرووز افراز گرد

زمینش سپید و هوا لاجورد

20

بدو در ز هر سو ز غولان غریو

شب اندر هوا گونه گون چهر دیو

21

گل او طپان چون دل تافته

شخش چون لب تشنگان کافته

22

گیا هر یکش چون یکی جنگجوی

سپر برگ و، تیع و سنان خاراوی

23

تو گفتی که بومش از آتش بخست

تف باد تندش دم دوزخست

24

زمان تا زمان باد هامون نورد

ببستی درو چشم و چشمه ز گرد

25

گه از شوره شیبی بینباشتی

گه از ریک کوهی برافراشتی

26

اگر اسپ گردون بدی مه سوار

از او جز به سالی نکردی گذار

27

به چونین بیابان و ریگ روان

سپه برد و برداشت ره پهلوان

28

چنین تا بدان جا که خوانی زرنج

چو آمد، برآسود لختی ز رنج

29

ز خرماستانها و بید و بهی

ندید اندر آن بوم یک پی تهی

30

دو منزل زمین تا لب هیرمند

بد آب خوش و بیشه و کشتمند

31

زده خیمه گردش بسی ساروان

گله ساخته ز اشتران کاروان

32

خوش آمدش، گفتا چو از پیش شاه

بیایم، کنم شهری این جایگاه

33

کزین بار بندم به زاولستان

بگیرم شهی تا به کاولستان

34

وز آنجا دگر باره ره بر کشید

سوی بصره و بادیه درکشید

35

همی رفت تا نزد دژ هوخت گنگ

که ناورد جایی، زمانی درنگ

36

همه بادیه بد بدان روزگار

پر از چشمه و بیشه و مرغزار

37

درختان ز هر گونه فرسنگ شست

همه شاخ ها دست داده به دست

38

ز خوشی بدش مینو آباد نام

چو بگذشت ازو پهلوان شادکام

39

به ره بر یکی خوش ده و راغ دید

پر از میوه گردش بسی باغ دید

40

به باغی تماشاکنان گرد گرد

درون رفت تا رخ بشوید ز گرد

41

همی گشت باریدگان سرای

رزی چند دیدند آنجا بپای

42

خداوند رز تند و ناپاک بود

به ده کهبد و خویش ضحاک بود

43

خبر یافت؛ آمد دژم کرده چشم

بر آن چاکران بانگ برزد به خشم

44

که ره سوی این رز شما راکه دادم

کدام ابله غرچه این در گشاد

45

که بست ایدر این باره سنگ سم

که اکنون بیندازمش گوش و دم

46

ز چندین رزان راست ایدر شتافت

زبونی ز من دستخوشتر نیافت

47

نداند که با داد شاه دلیر

کند بچه خرگوش بر پشت شیر

48

یکی گفت کای ابله روز کور

همی دست با چرخ سایی به زور

49

تو چون بفکنی زاسپ او دم و گوش

که سرت اوفکندن تواند زدوش

50

به دل گرمی ار نکنی از روی پند

زبان باری از سرد گفتن ببند

51

گرت نیکی از روی کردار نیست

نگو گوی باری که دشوار نیست

52

سپهدار شاهست این کایدرست

نبینی که گیتی همه لشکرست

53

برآشفت و گفتا سپهدار کیست

جهان را جز از شه نگهدار نیست

54

چو دزدیده شد چیز بی داوری

چه ناگوهری دزد و چه گوهری

55

بزد بر سر مرد تازانه چند

فکندن همی خواست گوش سمند

56

رهی رفت و با پهلوان هر چه رفت

بگفت و،بیآمد سپهدار تفت

57

بر آن روستایی گره هر که بود

برآشفت و زایشان یکی را ربود

58

بزد بر دو تن هر سه تن را بکشت

گرفت آنگهی ریش کهبد به مشت

59

شرس کند و در زیر پی کرد خرد

همه ده به تاراج و آتش سپرد

60

که و مه ز پیوند او هر که یافت

همه کشت وزآن جا سوی شه شتافت

61

ز خوشان کهبد برادرش ماند

ز درد جگر خاک بر سر فشاند

62

به نزدیک شیروی شد دادخواه

که او بد سیه پوش درگاه شاه

63

همه جامه زد چاک و فریاد کرد

بدپهلوان پیش او یاد کرد

64

بدو گفت شیروی گردن فراز

بمان تا بیاید به درگه فراز

65

عنان گیرش و دست و فریاد کن

که من خود بگویم به شاه این سخن

66

به شمشیر تیز از سرش نفکنم

نه شیروی کین جوی شیراوژنم

67

جهانی بد از پهلوان خیره پاک

کز آن بد ز ضحاک نامدش باک

68

از ایرا که در کشورش بیش و کم

کسی گر کسی را نمودی ستم

69

بدی داده مغز ستمکاره زود

به ماران که بر کتف او رسته بود

70

ستاره شمر نیز گشت سپهر

بدو گفته بود از ره کین و مهر

71

که گر بد نماییش مانی نژند

وزش خوب داری نبینی گزند

72

برو گرددت راست بر کار تخت

برآید به دستش بسی کار سخت

73

روا داشت زین روی بازار اوی

نجستی ز بن هرکز آزار اوی

74

رهی کاو به دل شادمان دارت

به از بد پسر کاو بیازاردت

75

چو آمد به نزدیک دو روزه راه

بفرمود تا شد پذیره سپاه

76

درفش دل افروز و کوس بزرگ

فرستاد با سروران سترگ

77

همیدون هزار اسپ زرین ستام

صد و شصت منجوق از بهر نام

78

دو صد پیل آراسته هم چنین

به برگستوان های زربفت چین

79

ز یاقوت هر پیلبان را کمر

ز زر افسر او، گوشوار از گهر

80

گرفته جهان ناله کرنای

خروشان شده زنگ و هندی درای

81

دگر زنده پیلی دژ آگاه بود

که ویژه نشست شهنشاه بود

82

به دیدار و بالا چو کوهی ز برف

فرستاد با سازه های شگرف

83

بفرمود تا بر نشیند بر آن

پیاده خرامند پیشش سران

84

تبیره زنانشان فرستاد پیش

به شادیش بنشاند و بر تخت خویش

85

بپرسید بسیار و بوشید چهر

نوازید هر گونه، و افزود مهر

86

نخست از گهرها که بد سی هزار

جهان پهلوان کرد پیشش نثار

87

زمین بوسه داد آفرین گسترید

سه ساله همه یاد کرد انچه دید

88

وز آن جا سوی کاخ شد شاد باز

فرستادن هدیه ها کرد ساز

89

همه روز تا شب همه پیش شاه

کشیدند هر چیز بیش از دو ماه

90

چنین تا کشنده سته شد ز رنج

ببد کاخ ها تنگ از آکنده گنج

91

شمارنده شد سست و مانده دبیر

دل شده و لشکر همه خیره خیر

92

نیامد برون آن دو مه پهلوان

همی بود کهبد در انده نوان

93

ز سوز برادرش دل گشته چاک

سیه جامه بر تنش پر خون و خاک

94

بدو گفت شیروی کاو این دو ماه

ز بیم نیامد همی پیش شاه

95

ولیکن چو فردا بیاید به در

در آویز ازو دست و فریاد بر

96

که من پیش شاه آن گهی یاد تو

رسانم، ستانم ازو داد تو

97

چو آهخت بر جنگ شب روز تیغ

ستاره گرفت از سپیده گریغ

98

شد از جنگشان گنبد نیلگون

چو سوکی بر آلوده دامن به خون

99

به دیدار شه شد پل سرفراز

چو آمد به نزدیک درگه فراز

100

بزد کهبد اندر عنانش دودست

خروشید و غلطید بر خاک پست

101

بپرسید یل کز که گشتی دژم

بدو گفت کز تست بر من ستم

102

تویی کز ره داد بر گشته ای

به ده مر برادرم را کشته ای

103

شبانی که او بر رمه شد سترگ

کشد گوسپندان چه او و چه گرگ

104

یل پهلوان چون شنید این ز خشم

گره زد بر ابروی و برتافت چشم

105

چنین گفت کای پشت سخت تو کوز

کسی از شما زنده ماندست نوز

106

مه چرخ کین برکشید از نیام

سر از تن بینداختش بیست گام

107

به چرخ و مه و مهر سوگند خورد

کزین پس فرستم بهر جای مرد

108

کشم هر چه زین تخمه آرم به دست

اگر خود بر شاه دارد نسشت

109

چه شد پیش سه دید شیروی را

همی گفت شاه جهانجوی را

110

کزینسان به یک باره گشتی زبون

که در پیش تخت تو ریزند خون

111

هر آن شاه کاو خوار دارد شهی

شود زود از او تخت شاهی تهی

112

گنهکار چون بد نبیند ز شاه

دلیری کند بیشتر بر گناه

113

چو در داد شاه آورد کاستی

بپیچد سر هر کس از راستی

114

رهی از هنر گرچه چیزی کند

نشاند که بر شه دلیری کند

115

همه کار شاید به انباز و دوست

مگر پادشاهی که تنها نکوست

116

بپرسید شاه آن سخن ها نهفت

بدو پهلوان آنچه بد باز گفت

117

از آن ده دو کس با خود آورده بود

بر آن کار کهبد گوا کرده بود

118

گواهی بدادند در پیش شاه

که از کهبد آمد نخستین گناه

119

سپهبد ز شیروی شد دل نژند

بر آشفت و گفت ای بداندیش رند

120

چرا آن نگویی که باشد درست

بدان بد بسازی که مانند تست

121

ز یک سو بره پیش گرگ آوری

دگر سو کنی با شبان داوری

122

برهنه همی بر زنی با پلنگ

به دریا کنی آشنا با نهنگ

123

بر آن چشمه کاسپ من افشاند گرد

نیارد ژیان شیر از آن آب خورد

124

چو گیرد تگ باد و ابر ابرشم

سزد گر شود ماه ترکش کشم

125

شب و روز ار آرند با من ستیز

به خنجر کنم هر دو را ریز ریز

126

من اینجا یگه شاه را چاکرم

و گرنه دگر جا شه کشورم

127

ندانی که باتش تنت سوختی

ترا هم به دستت کفن دوختی

128

ندانی که فردات شیون بود

چو کهبد سرت مانده بی تن بود

129

چنان چون تو هستی سیه پوش شاه

به مرگ تو مادرت پوشد سیاه

130

نه از پشت پا کم اگر تن درست

بمانم ترا، و آن که هم پشت تست

131

اگر شه کند آن چه از وی رواست

و گرنه کنم من خود آنچم هواست

132

بگفت این و با خشم و دشنام تیز

بیآمد سوی خانه دل پر ستیز

133

شه آشفته شد آمد از تخت زیر

سبک داد شیروی را خورد شیر

134

سرای و همه چیز آن بد نژاد

ستد، مر جهان پهلوان را بداد

135

از آن پس دگر پایه بفراشتش

زمان تا زمان خوبتر داشتش

136

به نزدیک اثرط یکی نامه نیز

فرستاد، وز هدیه هر گونه چیز

137

به نامه ز گرد سپهبد نژاد

بسی کرد خشنودی و مهر یاد

138

دگر گفت خواهم کز این پهلوان

بود تخمه و نام تا جاودان

139

ز تخم بزرگان همانند اوی

یکی جفت پاکیزه گوهر بجوی

140

گهرشان بپیوند با یکدگر

که پیوسته نیکوتر اید به بر

141

نشاید چنین شیر کز مرغزار

شود بچه نادیده اندر کنار

142

دریغ آید این زاد سرو سهی

شده مانده باغ از نهالش تهی

143

چنان کن که چون پای از پشت زین

درآرد، تو پردخته باشی ازین

144

یکی هفته ز آن پس به شادی و ناز

همی بود با گرد گردن فراز

145

سر هفته فرمود کاغآز کن

شدن را و، کار سپه ساز کن

146

به نزد پدر چون رسیدی ز راه

یکی جفت شایسته خود بخواه

147

ز تو ماند خواهد نژادی بزرگ

همه پهلوانان گرد سترگ

148

که هر یک سر نامداران بوند

نشاننده شهریاران بوند

149

از آن به چه در اشکار و نهان

که اری یکی چون خود اندر جهان

150

به فرزند خرم بود روزگار

هم از وی شود تلخی مرگ خوار

151

گمانی نبردش دل راهجوی

که آن از برادرش باشد به زوی

152

درفش نو و کوس و پرده سرای

کلاه و گهر، تیغ و مهر و قبای

153

سزاوار او هر چه بد سر به سر

همه داد و کردش گسی زی پدر

154

چو آمد به زوال یک کینه توز

برآسود با کام دل هفت روز

155

از آن پس برای دلارای زن

سر هفته شد با پدر رای زن

156

مرورا یکی دخت ازاده بود

که مه دل ز خوبی بدو داده بود

157

نگاری به رخ رشک حور بهشت

زپاکیش خوی و وز خوبی سرشت

158

به زلف از شبه کرده مه شب نمای

به جاو دو چشم از پری دل ربای

159

پدر زو به پوندش این جست و کام

نشد گرد سرکش بدان رآی رام

160

دگر هر چه از تخمه سرکشان

کسی دختری داد دلبر نشان

161

پژوهید بسیار و کوشید چند

نیآمد ز خوبان کس اش دلپسند

متن شعر کپی شد.