کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

برون آوردن شاه قیروان لشگر به جنگ

1

چو بر تیره شعر شب دیر باز

سپیده کشید از سپیدی طراز

2

فرو شست خور تخته لاژورد

ز سیمین نقطها به زر آب زرد

3

به دشت آمد از قیروان لشکری

که بگرفت از انبوهشان کشوری

4

سپاهی چو آشفته پیلان مست

همه نیزه و تیغ و خنجر به دست

5

گرفته سپرها ز چرم نهنگ

برافکنده برگستوان پلنگ

6

بپوشیده جوشن سران سپاه

ز ماهی پشیزه سپید و سیاه

7

یکی بهره خفتان ز کیمخت کرگ

هم از مهرهء ماهیان خود وترگ

8

دو لشکر برآمیخت از چپ و راست

ده و گیر پرخاش جویان بخاست

9

ز هر سو همی کوس زرین زدند

دو سرنای رویین و سرغین زدند

10

پر از رنگ یاقوت شد چهر تیغ

پر از اشک الماس شد چشم میغ

11

هوا پرده ای گشت چون قیر تار

ز خشت اندرو پود و از تیر تار

12

ز نعره طپان گشت بر چرخ هور

به دیگر جهان جنبش افتاد و شور

13

خم چرخ ها پاک بر هم شکست

دل کوه و هامون به هم در نشست

14

ز بس خون روان گشته هر سو به تگ

زمین چون جگر، جوی ها گشته رگ

15

ز بر مغز کوبنده کوپال بود

به زیر از یلان بر سر او بال بود

16

شده گرد چون زنگی بی دریغ

ز خون گشته گریان و خندان ز تیغ

17

از آن کین به دریا درون ماهیان

همی کشته خوردند تا ماهیان

18

سه روز این چنین بود خون ریختن

بماندند گردان از آویختن

19

نه کس را بد آرامش از جنگ و تاب

نه در مغز هوش و، نه در دیده خواب

20

کف از زخم سوده، میان از کمر

دل از جان ستوه آمده، تن ز سر

21

شد آکنده بر مرد خفتان ز گرد

ز خوی درع ها گشته زنگار خورد

22

ز بس جوش پیکار و رنج و نهیب

نماند آن زمان پهلوان را شکیب

23

میان دو صف با کمان و کمند

برون تاخت بر زنده پیلی بلند

24

به زیر اندرش گفتی آن پیل مست

سپه کش دزی بود پولاد پست

25

دزی بر سر چار پویان ستون

ز درگاه دز اژدهایی نگون

26

بسان کهی جانور تیزپوی

چو کوهی خروشنده، کوهی بر اوی

27

ددش خشت و نخچیر مردان جنگ

گیاهاش ژوپین، عقابش خدنگ

28

ز کفکش همی جوش بر ماه شد

زمین هر کجا گام زد چاه شد

29

سپهدار با اژدهافش درفش

براو کرده از گرد گیتی بنفش

30

به افریقی اندر زمان ترجمان

فرستاد و گفت ای بد بدگمان

31

اگر هست چرخ روان یاورت

فرشته همه آسمان از برت

32

زمین گنج داری و دریا پناه

زمانه رهی و ستاره سپاه

33

درختان شوندت دلیران جنگ

همه برگشان تیغ گردد به چنگ

34

شود کوه خفتان و خورشید ترگ

کند یاری تیغ و خشت و تو مرگ

35

بکوبم به گرز گران سرت پست

کنم رخش از خون برو تیغ و دست

36

نیرزی تو و هر چه لشکرت پاک

بر زخم گرزم به یک مشت خاک

37

به یزدان گناهیت بودست سخت

کت امروز پیش من افکند بخت

38

به زنهار پیش آی و فرمان پرست

که تا پیش شاهت برم بسته دست

39

و گرنه بیا هر دو از نام وننگ

بکوشیم پیش دو لشکر به جنگ

40

ببینیم تا بر که سختی بود

که را زآسمان چیر بختی بود

41

نباید مگر نیز خون ریختن

رهند این دو لشکر از آویختن

42

دژم گفتش افریقی جنگجوی

که رو خیره سر پهلوان را بگوی

43

تو مشتی نخوردی ز مشت تو بیش

همان زان گران آیدت مشت خویش

44

جوان کش بود زهره و زور تن

نبیند کسی برتر از خویشتن

45

به ماری بسباس دیوی نژند

چه جویی بزرگی و نام بلند

46

که تنها چو خنجر به چنگ آیدم

ز صد چون تو در جنگ ننگ آیدم

47

به کین بر زمان پیشدستی کنم

به یک دست با پیل کستی کنم

48

اگر تنت دریاست ور کوه برز

بسوزم به تیغ و بدرم به گرز

49

تو پنجه تن از لشکرت بر گزین

من از لشکر خویشتن همچنین

50

ببینیم تا در صفت کارزار

کرا زین دو لشکر بود کار زار

51

چو ایشان ز هم می برآرند گرد

من و تو شویم آن گهی همنبرد

52

بگفتند و هر دو ز لشکر چو شیر

گزیدند پنجاه گرد دلیر

53

به ده جای کوشش برانگیختند

بهم پنج پنج اندر آویختند

54

هم آورد سوی هم آورد شد

در و دشت بر چرخ ناوردشد

55

گه این جست کین و گه این گفت نام

گه آن تیغ بر کف گه آن خم خام

56

هوا پر تف خشت و شمشیر شد

دل ریگ تشنه ز خون سیر شد

57

به کم یک زمان اندر آوردگاه

بد افکنده هر سو یکی کینه خواه

58

به سربر شده خاک وخون خود و ترگ

به کف تیغشان گشته منشور مرگ

59

چو از نیمه خم یافت بالای روز

به خاور شتابید گیتی فروز

60

ز خیل فریقی نبد مانده کس

یکی بود از ایرانیان کشته بس

61

خروش درای و غو نای و کوس

برآمد ز ایرانیان برفسوس

62

شه قیروان رخ پر از رنگ شد

از افسوس گرشاسب دلتنگ شد

63

خروشید کاکنون مرا و تراست

به نزدیک او تاخت از قلب راست

64

یکی خشت شاهین زو مارپیچ

به کف داشت کز پیچ ناسود هیچ

65

بزد بر سر پیل و برگاشتش

بر این گوش و ز آن گوش بگذاشتش

66

زدش دیگری بر قفا ناگهان

که رستش چو دندان برون از دهان

67

خروشی بزد پیل و بفتاد پست

سبک پهلوان جست و بفراخت دست

68

چنان کوفت بر سرش گرز از کمین

که زیرش بلرزید نیمی زمین

69

برآمیخت مغزش به خون و به خاک

سپه روی برگاشت از جنگ پاک

70

گریزان چنان شد در آن گرد گرد

کز انبه همی مرد بر مرد مرد

71

چو شب را دونده نوند سیاه

همه تن شد ابلق ز تابنده ماه

72

همه دشت بد رود خون تاخته

سلیح و درفش و سرانداخته

73

کسی رست کاو شد به شهر اندرون

دگر کشته شد آنکه ماند از برون

74

سلیح و سلب هر چه بر دشت و کوه

بد افکنده از خیل خاور گروه

75

همه برگرفتند ایران سپاه

کس اندر شمارش ندانست راه

76

چنینست و زینگونه تا بد بسست

زیان کسی سود دیگر کسست

77

یکی تا نیابد غم رفته چیز

بدان هم نگردد یکی شاد نیز

78

زمین تا به جایی نیفتد مغاک

دگر جای بالا نگیرد ز خاک

79

سپهدار از آن پس بر شهر تنگ

همی بود سه روز و نامد به جنگ

80

چهارم چوزد گنبد لاژورد

به کهساربر چتر دیبای زرد

81

به زاری بزرگان آن بوم و شهر

برفتند نزد سپهبد دو بهر

82

کفن در بر و برهنه پای و سر

یکی کودک خرد هر یک به بر

83

و گر گونه گون هدیه آراستند

وز او پوزش بی کران خواستند

84

که افریقی ار گم شد از رای و راه

ز بدبختی آورد بر خود سپاه

85

ستم کرده بر ما و بر جان خویش

کنون هر چه کرد از بد آمدش پیش

86

اگر زاد مردی کند پهلون

ببخشد به ما بی گناهان روان

87

ور افکند خواهد سر ما ز تن

شدیم اینک از پیشش اندر کفن

88

وز این کودکان گر دلش کینه جوی

ببریم سرشان همه پیش اوی

89

سپهبد به جان ایمنی دادشان

سوی خانه دلخوش فرستادشان

90

پس آن گرد سالار را خواند پیش

که پذرفته بودش به زنهار خویش

91

ورا کرد بر قیروان شهریار

به شادی شدندش همه شهریار

92

نثار و گهر ریختش هر کسی

ز هر گونه بردند هدیه بسی

93

از آن پس که سالار بد شاه گشت

بلند افسرش همبر ماه گشت

94

جهان را چنین پای بازی بسست

ز هر رنگ نیرنگ سازی بسست

95

یکی را ز ماهی رساند به ماه

یکی را زماه اندر آرد به چاه

96

یکی چیز گرد آرد از هر دری

کشد رنج و ، آسان خورد دیگری

97

نه زو شاید ایمن بدن روز ناز

نه نومید گشتن به روز نیاز

98

بسا کس که صد ساله را کار پیش

همی کرد و روزی نبد زنده بیش

99

بسا سالیان بسته دربند و چاه

که شد روز دیگر خداوند جاه

100

جهان جاودان با کسی رام نیست

به یک خو برش هرگز آرام نیست

101

دهندست، لیکن به هر روی وسان

به کس چیز ندهد جز آن کسان

102

به شادی بداردت بر بیش و کم

از آن پس دلت را سپارد به غم

103

یکی میهمان خوان پر خواستست

تو مهمان، زمین خوان آراستست

104

بخور زود ازو میهمان وار سیر

که مهمان نماند به یک جای دیر

105

چه باید که رنج فزونی بریم

به دشمن بمانیم و خود بگذریم

106

پس آن خیره سالار بی مغز و هوش

که گرشاسب بینیش ببرید و گوش

107

ببرد از مهان مرد صد را ز راه

چنان ساخت کز بامداد پگاه

108

چو آید نشیند بر شاه دیر

گروهش نهان درع و خنجر به زیر

109

ببرند ناگه سر شاه پست

بگیرند شهر و برآرند دست

110

کسی بر شه آن راز بگشاد زود

شه از ویژگان هر که شایسته بود

111

سگالید با ریدگان سرای

همه تیغ و جوشن به زیر قبای

112

درفش شب تیره چون شد نگون

دمید آتش از گنبد آبگون

113

نشست از برگاه بر شاه نو

مهان ره گشادند بر راه رو

114

چو پیش آمد آن بدنهان باگروه

برافراخت سر شاه دانش پژوه

115

بدو گفت کای غمر تنبل سگال

همی خویشتن بر من آری همال

116

کجا آید از غرم کار هژبر

کجا آورد گرد باران چو ابر

117

چو گل کی دهد بار خار درشت

گهر چون صدف کی دهد سنگپشت

118

نخستینت کو گنج و فر و مهی

که جویی همی همت تخت و تاج شهی

119

نه بر جای هر کار ناسازوار

بود چون پلی ز آنسوی جویبار

120

تن غنده را پای باید نخست

پس آن گاه خلخالش باید جست

121

چنان دادن که بخت بدت خوار کرد

جهان خوردت و باز نشخوار کرد

122

نبد در خور پهلوان این هنر

که گوشت برید و نبرید سر

123

پس از خشم فرمود و گفتا دهید

همه دست و خنجر به خون برنهید

124

دل و مغز سالار کردند چاک

گروهانش را سر بریدند پاک

125

فکندند تنشان به ره یکسره

سرانشان زدند از بر کنگره

126

که تا هر که بیند بداند درست

که با شه نباید ز دل کینه جست

127

رهی را شدن در دم مار وشیر

از آن به که بر شاه باشد دلیر

128

زمانه چنینست ناپایدار

گه این راست دشمن، گه آنراست یار

129

دو دستست مر چرخ را کارگر

بدین تیغ دارد، به دیگر گهر

130

یکی را به گوهر توانگر کند

یکی را تن از تیغ بی سر کند

131

چو زآن کین شد آگه سپهدار گو

ببد شاد و آمد بر شاه نو

132

پسندید و گفت از تو چونین سزید

که زشتیست بند بدان را کلید

133

سپهریست شاهی ورا مهر گاه

بروجش دژ و اخترانش سپاه

134

عروسیست خوبیش باژ و درم

سر تیغ پیرایه، کابین قلم

135

به سهم وسکه داشت باید شهی

که چون این دو نبود نپاید مهی

136

به کار شهی هر که سستی کند

بر او هرکسی چیره دستی کند

137

نکوکاری ار چه براز خوش خوییست

بسی جای زشتی به از نیکوییست

138

از آن پس یکی ماه دل شادمان

بدش با مهان سپه میهمان

139

نهان گنج افریقی از زیر خاک

همه هر چه گفتند برداشت پاک

140

همان جا بر قیروان با سپاه

همی بود دل شادمان هفت ماه

141

بزرگان و شاهان خاور زمین

ز بربر دگر سروران همچنین

142

جدا گونه گون هدیه ها ساختند

یکی گنج هر یک بپرداختند

143

شده آکنه نزدیکش از باژ و ساو

ز دینار گنجی چهل چرم گاو

144

ز خرگاه و از فرش و پرده سرای

که داند شمرد آنچش آمد به جای

145

طرایف بد از پیل سیصد فزون

هم از بار دیبا هزاران هیون

146

دگر چاره صد بختی و بیسراک

به صندوق ها بار بد سیم پاک

147

دو صد شاخ مرجان به زر کرده بند

که هر شاخ از آن بد درختی بلند

148

دو صد درج در و عقیق و بلور

هزار و چهل و تنگ خز و سمور

149

ز زنگی و نوبی سیه تر ز قار

دگر گونه گون بردهء بی شمار

150

هزار استر زینی تیز گام

سراسر به زرین و سیمین ستام

151

هزار از عتابی خز رنگ رنگ

شتروار صد پوست های پلنگ

152

ز موی سمندر صد و شست ازار

که نکند بر او آتش تیزکار

153

زرافه چهل گردن افراشته

همه تن چو دیبای بنگاشته

154

همه برد از آن جایگه با سپاه

به سوی قراطیه برداشت راه

متن شعر کپی شد.