کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

پادشاهی فریدون و نامه فرستادن گرشاسب

1

زدی دست و اندر تک باد پای

چناری به یک ره بکندی ز جای

2

چو بنهادی از کینه بر چرخ تیر

به پیکان در آوردی از چرخ تیر

3

یکی گو گه زور صد مرد بود

سر چرخ در چنبر آورده بود

4

همان سال ضحاک را روزگار

دژم گشت و شد سال عمرش هزار

5

بیآمد فریدون به شاهنشهی

وز آن مارفش کرد گیتی تهی

6

سرش را به گزر کیی کوفت خرد

ببستش، به کوه دماوند برد

7

چو در برج شاهین شد از خوشه مهر

نشست او به شاهی سر ماه مهر

8

بر آرایش مهرگان جشن ساخت

به شاهی سر از چرخ مه برفراخت

9

بدین جشن وی آتش آراستست

هم آیین این جشن ازاو خاستست

10

نشستنگه آمل گزید از جهان

به هر کشور انگیخت کارآگهان

11

فرستاد مر کاوه را کینه خواه

به خاور زمین با درفش و سپاه

12

که راند بدان مرز فرمان او

دل هرکس آرد به پیمان او

13

دگر نامه ای ساخت زی سیستان

به نزد سپهدار گیتی ستان

14

نخست از سخن یاد دادار کرد

که از نیست هست او پدیدار کرد

15

بدو پایدارست هر دو جهان

ز دیدار او نیست چیزی نهان

16

تن و جان و روز و شب و چیز و جای

زمین اختر و چرخ و هر دو سرای

17

چو کن گفته شد بود بی چه و چون

هنوزش نپیوسته با کاف نون

18

بدین جانور خیل چندین هزار

رساند همی روزی از روزگار

19

نه از دادن روزی آیدش رنج

نه هرچند بدهد بکاهدش گنج

20

دگر گفت کاین نامۀ دلفروز

فرستاده آمد به هرمزد روز

21

ز فرخ فریدون شه کامکار

گزین کیان بندۀ کردگار

22

به گرشاسب کین جوی کشورگشای

جهان پهلوان گرد زاول خدای

23

پل اژدهاکش به گرز و به تیر

سوار هژبرافکن گردگیر

24

گزارندۀ خنجر سرفشان

فشانندۀ خون گردنکشان

25

ستانندۀ تاج هنگام رزم

نشانندۀ شاه بر گاه بزم

26

ز گام سمندش سته رود نیل

به دام کمندش سر زنده پیل

27

بدان ای دلاور یل پهلوان

که بادی همه ساله پشت گوان

28

ترا مژده بادا که چرخ بلند

به ما کرد تاج شهی ارجمند

29

دل هر شهی بستۀ کام ماست

به هر مهر و منشور بر نام ماست

30

کسی را سزد پادشاهی درست

که بر تن بود پادشاه از نخست

31

خرد افسرش باشد و دادگاه

هش و رای دستور و، دانش سپاه

32

مرا این همه هست و از کردگار

شدم نیز بر خسروان شهریار

33

چو ضحاک ناپاکدل شاه بود

جهان را بداندیش و بدخواه بود

34

ز بهرش به پیکار هر مرز بوم

به هم برزدی خاور و هند و روم

35

چه با اژدها و چه با دیو و شیر

زمانی نگشتی ز پیکار سیر

36

مرا داد یزدان کنون فر و برز

ازاو بستدم تاج شاهی به گرز

37

بریدم پی تخمۀ اژدها

جهان گشت از جادویی ها رها

38

تو از جان و از دیده بیشی مرا

هم از گوهر پاک خویشی مرا

39

به تو دارم امید از آن بیشتر

که بر کام ما بسته داری کمر

40

تو دانی که از دین و آیین و راه

چه فرمان یزدان چه فرمان شاه

41

شنیدم که شد رام رایت زمان

رسیدت نوآمد یکی میهمان

42

که از جان فزونتر همی دانی اش

نریمان جنگی همی خوانی اش

43

درختیست کو شادی آرد همی

وزاو میوه فرهنگ بارد همی

44

مهی نو برآمد ز چرخ مهی

که دارد فزونی و فر و بهی

45

به یزدان چنین دارم امید و کام

که این ماه نو را ببینم تمام

46

چو نامه بخوانی سبک برگزین

برایوانت خرگاه و بر تخت زین

47

مزن جز به ره دم برآرای کار

بیا و نریمان یل را بیار

48

به نو زور و دل ده سپاه مرا

بیآرای بر چرخ گاه مرا

49

که باید ترا شد همی سوی چین

چو کاوه شد از سوی خاور زمین

50

نوند شتابنده هنجارجوی

چنان شد که بادش نه دریافت پوی

51

همه ره همی راند و که می برید

به یک هفته نزد سپهبد رسید

52

سپهدار کشور چو نامه بخواند

بر آن نامه زر و گهر برفشاند

53

نریمان بشد شاد و گفتا ممول

همه کارهای دگر بربشول

54

مکن بر در بندگی بند سست

که فرمان شاه این رسید از نخست

55

گزین کرد هم در زمان پهلوان

ده و دو هزار از دلاور گوان

56

ز گنج آنچه بایست بربست بار

ز هر هدیه ها گونه گون صدهزار

57

سپه سوی فرخ فریدون کشید

خبر چون به شاه همایون رسید

58

مهین کوس و بالا و پیلان و ساز

فرستاد با سروران پیشباز

59

نشست از بر کوشک دیده به راه

به دیدار گرشاسب و زاول سپاه

60

جهان دید پر سرکش زابلی

به کف گرز با خنجر کابلی

61

سه اسپه همه زیر خفتان کین

برافکنده برگستوان های چین

62

چو دریا دمان لشکر فوج فوج

در او هر سواری یکی تند موج

63

به هر موجی اندر نهان یک نهنگ

ز شمشیر دندانش، از خشت چنگ

64

همه نیزه داران گردن فراز

نشان بسته بر نیزه موی دراز

65

به چاچی کمان و سغدی زره

کمند یلی کرده بر زین گره

66

سنان ها به ابر اندر افراشته

ز چرخ برین نعره بگذاشته

67

سپهبد به خفتان و رومی کلاه

زبرش اژدها فش درفش سیاه

68

به زیر اندرش زنده پیلی چو عاج

همه پیلبانانش با طوق و تاج

69

نریمان یل پیشش اندر سوار

ز گردش پیاده سران بی شمار

70

چو زی کوشک آمد شه از تخت خویش

پذیره شدش زود ده گام پیش

71

گرفتش به بر برد از افراز تخت

ببوسید روی و بپرسید سخت

72

ز زر چارصد بار دینار گنج

به خروار نقره دو صد بار پنج

73

ز زر کاسه هفتاد خروار واند

ز سیمینه آلت که داند که چند

74

هزار و دو صد جفت بردند نام

ز صندوق عود و ز یاقوت جام

75

هم از شاره و تلک و خز و پرند

هم از مخمل و هر طرایف ز هند

76

هزار اسپ که پیکر تیزگام

به برگستوان و به زرین ستام

77

هزار دگر کرگان ستاغ

به هر یک بر از نام ضحاک داغ

78

ده و دو هزار از بت ماهروی

چه ترک و چه هندو همه مشکموی

79

از در و زبرجد ز بهر نثار

به صد جام بر ریخته سی هزار

80

یکی درج زرین نگارش ز در

درونش ز هر گوهری کرده پر

81

گهر بد کز آب آتش انگیختی

گهر بد کزو مار بگریختی

82

گهر بد کزو اژدها سرنگون

فتادی و جستی دو چشمش برون

83

گهر بد که شب نورش آب از فراز

بدیدی، به شمعت نبودی نیاز

84

یکی گوهر افزود دیگر بدان

که خواندیش دانا شه گوهران

85

همه گوهری را زده گام کم

کشیدی سوی خویش از خشک نم

86

چنین بد هزار و دو صد پیلوار

همیدون ز گاوان ده و شش هزار

87

صد و بیست پیل دگر بار نیز

بد از بهر اثرط ز هر گونه چیز

88

یکی نامه با این همه خواسته

درو پوزش بی کران خواسته

89

سپهبد بنه پیش را بار کرد

بهو را بیاورد و بردار کرد

90

تنش را به تیر سواران بدوخت

کرا بند بد کرده بآتش بسوخت

91

بدو گفت شاه ای یل پیل زور

که چشم بد اندیش باد از تو دور

92

چنانی هنر از دل و زور و رآی

که امید ما از تو آید به جای

93

بگفت این و از جای یازید پیش

بدان تا نماید بدو زور خویش

94

همان پایه بگرفت و برتافت زود

چنان باز کردش کز آغاز بود

95

ز زورش بماندندگردان شگفت

بر او هر کسی افرین برگرفت

96

از آن پس به رامش سپردند گوش

به جام دمادم کشیدند نوش

97

چه بر هوش و دل باده چیزی گرفت

سران را سر از بزم سیری گرفت

98

برفتند ز ایوان فرخنده کی

چه سرمست تنها چه با رود و می

99

همی بود یک هفته تا با سپاه

سپهبد شد آسوده از رنج راه

100

سر هفته شه خواند وبنشاستش

سزا خلعت و باره آراستش

101

زره دادش و ترگ زرین خویش

همان خنجر و جوشن کین خویش

102

سراپرده خسروی زربفت

کشیده ز گرد اندرش باره هفت

103

به بالا و پهنای پرده سرای

ز بر یک ستون سایبانی بپای

104

چهل رش ستون وی از زر زرد

همان سایبان دیبه لاجورد

105

همان اژدها فش درفشی دگر

سرش ماه زرین به در و گهر

106

بی اندازه شمشیر و خفتان جنگ

همان خرگه و خیمه رنگ رنگ

107

پری روی ریدک هزار از چگل

ستاره صد و کوس زرین چهل

108

صد و شست بالای زرین ستام

دو پیل از سپیدی چو کوه رخام

109

سه ره جام هفت از گهرهای گنج

ز دینار بدره چهل بار پنج

110

سزای نریمان یل همچنین

بسی هدیه ها داد و کرد آفرین

111

یکی شیر پیکر درفش بنفش

بدادش همه زر غلاف درفش

112

بفرمود تا او بود پیشرو

سپهبدش خوانند و سالار تو

113

گزین کرد پنجه هزار از سوار

پیاده دگر نامور چهل هزار

114

ز پیلان جنگی صد و شست پیل

سپاهی چو بر موج دریای نیل

115

سراسر جهان پهلوان را سپرد

بدو گفت کآی لشکر آرای گرد

116

ز جیحون گذر کن میاسای هیچ

سپه برگش و رزم توران بسیچ

117

برو تا بدان مرز از آن روی آب

کز او بردرخشد نخست آفتاب

118

به لشکر بپیمای توران زمین

ستان باژ خاقان و فغفور چین

119

هر آن کاو بتابد ز فرمان و پند

بدین بارگاه آر گردن ببند

120

به فرمانبری هر که بندد میان

ممان کش به یک موی باشد زیان

121

چنان ران سپه را کجا بگذرد

به بیداد کشت کسی نسپرد

122

نه بر بی گنه بد رسانند نیز

نه از بی گزندان ستانند چیز

123

به هر جای پشتی به دادار کن

از او ترس و دل با خرد یار کن

124

مبادا به دل رای زفتیت جفت

که هرگز نباید سپهدار زفت

125

بود زفت هر جا سرافکنده است

دلش خسته، همواره کوتاه دست

126

به رادی دل زفت را تاب نیست

دل زفت سنگیست کش آب نیست

127

ز نا استوارانمجوی ایمنی

چو یابی بزرگی میآر منی

128

بترس از نهان رشک وز کینه ور

به گفتار هر کس دل از ره مبر

129

گمان ها همه راست مشمر ز دور

که بس ماند از دور شیون به سور

130

به زنهاریان رنج منمای هیچ

به هر کار در داد و خوبی پسیچ

131

ز سوگند و پیمان نگر نگذری

گه داوری راه گژ نسپری

132

چو چیره شوی خون دشمن مریز

مکن خیره با زیردستان ستیز

133

بدو داد منشور شاهان همه

که باشند پیشش به فرمان همه

متن شعر کپی شد.