سایر · سنایی
داستان باستان
1
ابلهی دید اشتری به چرا
گفت نقشت همه کژست چرا
2
گفت اشتر که اندرین پیکار
عیب نقاش می کنی هش دار
3
در کژی ام مکن به نقش نگاه
تو زمن راه راست رفتن خواه
4
نقشم از مصلحت چنان آمد
از کژی راستی کمان امد
5
تو فضول از میانه بیرون بر
گوش خر در خور است با سر خر
6
هست شایسته گرچت آمد خشم
طاق ابرو برای جفتی چشم
7
هرچه او کرده عیب او مکنید
با بد و نیک جز نکو مکنید
8
دست عقل از سخت بنیرو شد
چشم خورشیدبین ز ابرو شد
9
زشت و نیکو به نزد اهل خرد
سخت نیک است از او نیاید بد
10
به خدایی سزا مر او را دان
شب و شبگیر رو مر او را خوان
11
آن نکوتر که هرچه زو بینی
گرچه زشت آن همه نکو بینی
12
جسم را قسم راحت آمد و رنج
روح را راحت است همچون گنج
13
لیک ماری شکنج بر سر اوست
دست و پای خرد برابر اوست