سایر · سنایی
من زهد فی الدنیا وجد ملکا لایبلی
1
بود پیری به بصره در زاهد
که نبود آن زمان چنو عابد
2
گفت هر بامداد برخیزم
تا از این نفس شوم بگریزم
3
نفس گوید مرا که هان ای پیر
چه خوری بامداد کن تدبیر
4
بازگو مر مرا که تا چه خورم
منش گویم که مرگ و در گذرم
5
گوید آنگاه نفس من با من
که چه پوشم بگویمش که کفن
6
بعد از آن مر مرا سوال کند
آروزهای بس محال کند
7
که کجا رفت خواهی ای دل کور
منش گویم خموش تا لب گور
8
تا مگر بر خلاف نفس نفس
بتوانم زدن ز بیم عسس
9
بخ بخ آنکس که نفس را دارد
خوار و در پیش خویش نگذارد