غزل · مولوی
غزل شماره ۲۳۱۸ - مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره...
1
مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره
2
ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشته
بیچاره تو گشته تو چاره بیچاره
3
صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمر
ای آب روان کرده از مرمر و از خاره
4
ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده
وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره
5
ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما
و اندیشه روان کرده از خون دل پاره