کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

ستایش امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام

1

ذکر زوج البتول و ابن عم الرسول ابی الحسن والحسین المبارز الکرار غیرالفرار غالب الجیش العرمرم الجرار سیدالمهاجرین والانصار، قال النبی من احب علیا فقد استمسک بالعروه الوثقی الذی انزل الله تعالی فی شانه: انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون، و قال الله تعالی: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا و قال علیه السلام یا علی انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبی بعدی، و قال صلی الله علیه و سلم: اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله: و قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، و قال جابربن عبدالله الانصاری رضی الله عنهما: دخلت عایشه رضی الله عنها و هن ابیها علی النبی صلی الله علیه و سلم فقال یا عایشه ما تقولین فی امیرالمومنین علی بن ابیطالب صلواه الله علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین:

2

اذا ما التبر حک علی المحک

تبین غشه من غیر شک

3

و فیناالغش والذهب المصفا

علی بیننا شبه المحک

4

و قال النبی علیه السلام انا مدینه العلم و علی بابها.

5

آن ز فضل آفت سرای فضول

آن علمدار و علم دار رسول

6

آن سرافیل سرفراز از علم

ملک الموت دیو آز از حلم

7

آن فدا کرده از ره تسلیم

هم پدر هم پسر چو ابراهیم

8

آنکه در شرع تاج دین او بود

وآنکه تاراج کفر و کین او بود

9

حکم تسلیم را خلیل به شرط

درگه شرع را وکیل به شرط

10

نشنیده ز مصطفی تاویل

گشته مکشوف بر دلش تنزیل

11

مصطفی چشم روشن از رویش

شاد زهرا چو گشت وی شویش

12

شرف چرخ تیز گرد او بود

در حدیث و حدید مرد او بود

13

باغ سنت به امر نو کرده

هرچه خود رسته بود خو کرده

14

هرگز از خشم هیچ سر نبرید

جز به فرمان حسام بر نکشید

15

خیبر از تیغ او خراب شده

سر آبش همه سراب شده

16

هرگز از بهر بدره و برده

خلق را خصم خویش ناکرده

17

هر عدو را که درفگند از پای

در زمان مالکش ببرد از جای

18

وانکه را زد به ضرب دین آرای

نام بر دستش و زننده خدای

19

نامش از نام یا مشتق بود

هرکجا رفت همرهش حق بود

20

فخر از آل صخره بربوده

رستخیزی بنقد بنموده

21

خواب و آرام مره و عنتر

کرده در مغز عقل زیر و زبر

22

از در کفر گل برآرنده

در دین را نگاه دارنده

23

هرکه ناطق نبود قایل او

و آنکه قابل نبود قاتل او

24

کرده از دشمنان دین چو سحاب

خامه ریگ را به خون سیراب

25

کنده زورش در جهود کده

در علم و عمل بدو ستده

26

حس او چون عظیم بود و کبیر

گشت مغلوب او سحاب اثیر

27

به دو تیغ آن هزبردین بی میغ

کرده اسلام را همه یک تیغ

28

به دو تیغ او به ذوالفقار و زبان

کرده یک تیغ همچو تیر جهان

29

بود تیغی زبان گوهر پاش

که بدو کرده علم عالم فاش

30

دیگری ذوالفقار بران بود

کافت جان شیر غران بود

31

زان دو تیغ کشیده در عالم

شرع را کرده همچو تیر و قلم

32

نور علمش چشنده کوثر

ناز تیغش کشنده کافر

33

در صف رزم پای او محکم

وز پی رمز جان او محرم

34

زور او بت شکن به روز ازل

دست او تیغ زن بر اوج زحل

35

هم مبرز به علم بیم و امید

هم مبارز چو شیر و چون خورشید

36

کر شده گوش فتنه از کوسش

کرده فتح و ظفر زمین بوسش

37

دل و بازوش ازو ندیده به چشم

دست بردی به پایمردی خشم

38

دست و تیغش چو پای کفر ببست

هیبتش گردن عدو بشکست

39

در مصافی که پای بفشردی

آنت دولت که دست او بردی

40

شب یلدا سراج ازو بودی

روز هیجا هیاج ازو بودی

41

آمد از سدره جبرئیل امین

لافتی کرده مر ورا تلقین

42

ذوالفقاری که از بهشت خدای

بفرستاده بود شرک زدای

43

آوریدش به نزد پیغمبر

گفت کاین هست بابت حیدر

44

تا بدو دینت آشکار کند

لشکر کفر تار و مار کند

45

مصطفی داد مرتضی را گفت

که بدین آر دین برون ز نهفت

46

نه جگر بود داعی مردیش

نه ظفر باعث جوانمردیش

47

آنچنان آختی ز باغی کین

کایچ تاوان نبد ورا در دین

48

چون نه از خشم بود از ایمان بود

آز و کافر کشیش یکسان بود

49

روز او بت شکن ز روز ازل

دست او تیغ زن بر اوج زحل

50

مر نبی را وصی و هم داماد

جان پیغمبر از جمالش شاد

51

ای خوارج اگر درونت شکیست

کفر و دین نزد تو ز جهل یکیست

52

کس ندیده به رزم در پشتش

منهزم شرک از یک انگشتش

53

آل یاسین شرف بدو دیده

ایزد او را به علم بگزیده

54

نائب مصطفی به روز غدیر

کرده در شرع مر ورا به امیر

55

سر قرآن بخوانده بود به دل

علم دو جهان ورا شده حاصل

56

به فصاحت چو او سخن گفتی

مستمع زان حدیث در سفتی

57

لطف او بود لطف پیغمبر

عنف او بود شیر شرزه نر

58

هرکه دیدی حسام او مسلول

نفی گشتی برو طریق حلول

59

تو کشیدی ز کافری پندار

تیغ بر روی حیدر کرار

60

کرده در عقل و دین به تیغ و قلم

با شجاعت سماحت اندر هم

61

خوانده در دین و ملک مختارش

هم در علم و هم علم دارش

62

جان آزاد مردی و تن دین

خسرو سنت و تهمتن دین

63

شرف شرع و قاضی دین او

صدف در آل یاسین او

64

قابل راز حق رزانت او

مهبط وحی حق امانت او

65

نفس نفسش کشنده تنزیل

جان جانش چشنده تاویل

66

عرضه کرده بر آن جمال و سرشت

هفته هفت روز هشت بهشت

67

چشمها دیده ور ز دیدارش

سمعها شمعدان ز گفتارش

68

تیغ او تیر چرخ را بنیان

بوده در خانه وبال کمان

69

هرکجا آن دل و زبان بودی

فطنت تیر چون کمان بودی

70

سر بدعت زده به تیغ زبان

روی سنت بشسته ز آب سنان

71

کرده از لعل و در کرامت را

پر گهر دامن قیامت را

72

کرده از بهر جان اهل هنر

درج در یک سخن دو درج گهر

73

محرم او بوده کعبه جان را

محرم او بوده سر یزدان را

74

بوده با آسمان ثناش خلیط

بر بسیط زمین چوبحر محیط

75

در دیار عرب براعت او

در زمین عجم شجاعت او

76

کرده خورشید و ماه را به دو نیم

نور اقلامش اندر آن اقلیم

77

صدف صدهزار بحر دلش

شرف صدهزار عرش گلش

78

این برهنه شده ز زحمت ظرف

وآن برون آمده ز پرده حرف

79

تا بدان حد شده مکرم بود

لو کشف مر ورا مسلم بود

80

مصطفی را مطیع و فرمان بر

همه بشنیده رمز دین یکسر

81

بهر او گفته مصطفی به آله

کای خداوند وال من والاه

82

فضل حق پیشوای سیرت او

خلق او عشرت عشیرت او

83

هرکه جستی مخالفت در دین

کردی او را به زیر خاک دفین

84

دیو گرینده در ملاعبتش

عقل خندیده در متابعتش

85

کد خدای زمانه چاکر او

خواجه روزگار قنبر او

86

هرکه تن دشمنست و یزدان دوست

داند الراسخون فی العلم اوست

87

حرمت دین چو ظرف جانش داشت

زحمت حرف پیش او نگذاشت

88

کاتب نقش نامه تنزیل

خازن گنج خانه تاویل

89

علم او را که صخره کردی موم

بود چون محرم و عرب محروم

90

عالم علم بود و بحر هنر

بود چشم و چراغ پیغمبر

91

بحر علم اندرو بجوشیده

چاه را به ز مستمع دیده

92

رازدار خدای پیغمبر

رازدار پیمبرش حیدر

93

حیدری کش خدای خواند شیر

کی زدی بر معاویه شمشیر

94

شیر روباه را نیازارد

لیک صد گور زنده نگذارد

95

عقل در آب رویش آغشته

سهو در گرد دینش ناگشته

96

کرده از رمزهای عقل انگیز

طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز

97

لفظ قرآن چو دید درویشش

خویشتن جلوه کرد در پیشش

98

عشق را بحر بود و دل را کان

شرع را دیده بود و دین را جان

99

مصطفی از برای جان و تنش

نه ز بهر کلاه و پیرهنش

100

نام او کرده در ولایت علم

علی از علم و بوتراب از حلم

101

ذات باری از آن ستم دیده

تاش نادیده ناپرستیده

102

باز دانسته در جهان نوی

در دل نقش نفس را ز نبی

103

فرش توحید جان هستش بود

سد اسلام تیغ و دستش بود

104

کی شود آنکه ماه دین با او

تبع و تابع ثریا او

105

نه که این عقد پیش از این بودست

در ازل تا ابد قرین بودست

106

با ثریا ثری برابر شد

چون علی با نبی برادر شد

107

مرد را عقل رایزن باشد

سغبه فال گوی زن باشد

108

مرتضایی که کرد یزدانش

همره جان مصطفی جانش

109

در سفر پیش آن قوی ایمان

بود چون لاشه دبر دبران

110

هردو یک قبله و خردشان دو

هر دو یک روح و کالبدشان دو

111

هر دو یک در ز یک صدف بودند

هر دو پیرایه شرف بودند

112

دو رونده چو اختر و گردون

دو برادر چو موسی و هارون

113

از پی سائلی به یک دو رغیف

سورت هل اتی ورا تشریف

114

در منظوم پادشا کانش

لوح محفوظ مصطفی جانش

115

سایه چاکرانش از ره حلم

قدوه عاشقانش از سر علم

116

سر توحید اندرین گلشن

پیش جان عزیز او روشن

117

بادی عدل جوی همچو بهار

حاکمی سخت مهر و سست مهار

118

در ره خدمت رسول خدای

اندرین کارگاه دیونمای

119

با کسی علم دین نگفت استاخ

زانکه دل تنگ بود و علم فراخ

120

سایلان را به آشکار و نهفت

جز به اندازه سر شرع نگفت

121

در خیبر بکند شوب بتول

در دین را بدو سپرد رسول

122

چون توانست چاه کفر انباشت

چاه دین هم نگاه داند داشت

123

قوت حسرتش ز فوت نماز

داشته چرخ را ز گلشن باز

124

تا دگرباره برنشاند به زین

خسرو چرخ را تهمتن دین

125

ماند اندر دل علی هر سوی

عرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی

126

زمزم لطف آب خامه اوست

کعبه اهل فضل نامه اوست

127

خامه او چو یار شد با دست

سمط لولو زیک نقط پیوست

128

هریکی غین و صدهزار غرر

هریکی دال و صدهزار درر

129

زانکه غینش ز غیب آگه بود

دال با درد دینش همره بود

130

شمتی یاد کن ز یک نامه

خام کی باشد آنچنان خامه

131

آن سخنها که در ضیافت و ضیف

بفرستاد سوی سهل حنیف

132

هریکی لفظ کو ادا کردست

سر انگشت مصطفی کردست

133

نه به هنگام کودکی پدرش

برد نزدیک صاحب خبرش

134

مهتر انگشت بر دهان آورد

قطره آب بر زبان آورد

135

سر انگشت خویش را تر کرد

آنگهی در دهان حیدر کرد

136

داد مردی و علم و حفظ سخن

سر انگشتش از بن ناخن

137

گشت از بهر سود و سرمایه اش

سر انگشت مصطفی دایه اش

138

لاجرم زان غذا و زان انگشت

دین بپرورد و کافران را کشت

139

سر انگشت مه شکاف آمد

نطق حیدر چو کوه قاف آمد

140

همچو خورشید شرع تابنده

ثابت و استوار و پاینده

141

گفته او را رسول جبارش

کای خدای از بدان نگه دارش

142

نطق شرع از برای سیرت او

مصطفی خواندش از بصیرت او

143

علم او از برای یک تعلیم

گفته در بیت مال با زر و سیم

144

چون دو توده بدید از این و از آن

گشت حیران ازین دل و زان جان

145

دیگری را فریب ای رعنا

نیستی تو سزا و درخور ما

146

ننگرم من سوی دوال شما

نشنوم نیز در جوال شما

147

همتش سغبه وجود نبود

کار او جز سجود و جود نبود

148

چرخ را رهنمای حلم او بود

دهر را کدخدای علم او بود

149

حلم را کار بست روز جمل

عفو کرد از عدو خلاف و جدل

150

باز با خصم خویش در صفین

با عدو کار بست رای رزین

151

تاج حلمش گذشته از پروین

تخت علمش نهاده بر در دین

152

تا بنگشاد علم حیدر در

ندهد سنت پیمبر بر

153

در سرای فنا و کشور دین

حیدر ملک بود و کوثر دین

154

در قیام و قعود عود او کرد

در رکوع و سجود جود او کرد

155

خاتم اینجا بداد بر در راز

ملک آنجا عوض ستد با ناز

156

نفس او را چو دیو چاهی بود

چرخ او را رسن آلهی بود

157

تیغ خشمش منیر بود منیر

بحر علمش غدیر بود غدیر

158

چون نمود او به دشمنان دندان

تنگ شد بر عدو جهان چو دهان

159

او توانست خصم را مالید

لیک خصمش بدو همی نالید

160

خشم با رای خویش یار نکرد

جز به دستوری ایچ کار نکرد

161

گر سری بر زدی ازو به زمان

اول این سر بریدی آخر آن

162

گر تهور چو جنگیان کردی

روم چون موی زنگیان کردی

163

آمدی در هزاهز از پی بیم

دل مریخ همچو جان یتیم

164

زحل اندر محل خود حیران

چشم ناهید سوی مه نگران

165

به تعجب ز زخم تیرش تیر

پشت همچو کمان و رخ چو زریر

166

نایب کردگار حیدر بود

صاحب ذوالفقار حیدر بود

167

مهر و کینش دلیل منبر و دار

حلم و خشمش قسیم جنت و نار

168

آب رویش ببرده آب ملک

باد عزمش نشانده تاب فلک

169

کرد چون گرد ناوکش پرواز

دامن کوه را گریبان باز

170

شیر یزدان چو برگشادی چنگ

روی گردون شدی چو پشت پلنگ

171

صخره چون زخم تیغ دستش دید

جان به ساعت ز جسم او برمید

172

ذوالخمار از نهیب شمشیرش

دید بر جان خویشتن چیرش

173

پیش تیغش به ننگ و نام نبرد

همچو مردم گیا نمودی مرد

174

اندرین عالم و در آن عالم

اوست با کار علم و یار علم

175

دیده چون دید خلق و جود علی

مشک خون شد دگر ره از خجلی

176

هر دو کوتاه داشت و ناشایست

از برون دست و از درون بایست

177

بر قلیلی ز قوت قانع بود

ترس بر حرص و جهد مانع بود

178

او نبود آن اسد که رنگ خلوق

کردی او را در این کهن صندوق

179

چرخ پیری و خاک ره گذرش

عقل زالی و عاشق نظرش

180

او ز بهر کمال بی بندی

وز برای جمال خرسندی

181

خوانده بر گنده پیری و میری

سه طلاق و چهار تکبیری

182

کودک از زرد و سرخ بشکیبد

مرد را زرد و سرخ نفریبد

183

جان حیدر در آز ناویزد

شیر از آتش همیشه بگریزد

184

حکم و عز بابت علی باشد

شیر را تب ز بددلی باشد

185

عالمی بود همچو نوح استاخ

عالمی بود همچو روح فراخ

186

دل او را چو رای برهان کرد

چرخ را شرع تنگ میدان کرد

187

بود پیوسته در عقیله و قیل

تاکجا تا به درد چشم عقیل

188

دل او عالم معانی بود

لفظ او آب زندگانی بود

189

عقد او با بتول در سلوی

بود در زیر سایه طوبی

190

تنگ از آن شد برو جهان سترگ

که جهان تنگ بود و مرد بزرگ

متن شعر کپی شد.