سایر · سنایی
اندر مراتب عقل
1
هست اعضا چو شهر و پیشه وران
عقل دستور و دل در او سلطان
2
خشم شحنه است و آرزو عامل
این یکی ظالم آن دگر جاهل
3
عامل ار هیچ شرط بگذارد
خرد او را به شحنه بسپارد
4
شحنه گر هیچ گون سگالد بد
این موکل برو بود ز خرد
5
نفس سلطان اگر بود عادل
با تن و عقل و جان شود بی دل
6
ترجمان دل است نطق و زبان
مر زبان تنست سود و زیان
7
ترجمان چون ز روی دور زمان
پشت یابد ز قوت سلطان
8
گر بیابند ازینکه گفتم بهر
خوش بود پادشا و خرم شهر
9
ور همه طالبان کام شوند
مالک ملک ناتمام شوند
10
گرنه در امر عقل و دل باشند
همه هم خوار و هم خجل باشند
11
عقل و دل را اگر مطیع شوند
در حضیض فنا رفیع شوند