سایر · سنایی
حکایت
1
دید وقتی یکی پراگنده
زنده ای زیر جامه ای ژنده
2
گفت این جامه سخت خلقانست
گفت هست آن من چنین زانست
3
چون نجویم حرام و ندهم دین
جامه لاابد نباشدم به از این
4
هست پاک و حلال و ننگین روی
نه حرام و پلید و رنگین روی
5
چون نمازی و چون حلال بود
آن مرا جوشن جلال بود
6
درد علت چو درد دین نبود
مرد شهوت چو مرد دین نبود
7
هنر این دارد این سرای سپنج
شره پانصدش بود کم پنج
8
عشق او چون سر خطا باشد
کی ترا آن ز حق عطا باشد
9
خنک آن کس کزو بدارد دست
نبود همچو ما غرورپرست