سایر · سنایی
حکایه و مثل
1
گفت بهلول را یکی داهی
جبه ای برد بخشمت خواهی
2
گفت خواهم دویست چوب بر او
گفت چوبت چه آرزوست بگو
3
گفت زیرا که در سرای غرور
راحت از رنج دل نباشد دور
4
از پی آنکه در سرای سپنج
هیچ راحت نیافت کس بی رنج
5
اندرین منزل فریب و غرور
راحت از رنج دل نبینم دور
6
جبه مرد زهد و سنت اوست
زانکه تصحیف جبه جنه اوست
7
جبه برد را چه خواهم کرد
جبه ای بخش نام او آورد
8
زانکه اندر سرای راحت و رنج
از پی نام خود نه از سر خنج
9
هرچه گردون به خلق بسپردست
نام جمله به نزد من بردست
10
راز این کلبه نفس غمازست
عقل کل گنج خانه رازست
11
چه ستانی ز دست آنکس قوت
که کند درس علم مات یموت