سایر · سنایی
در معنی آنکه عاقلان بی غم نباشند
1
معرفت را شرفت پناه شماست
مغفرت را علف گناه شماست
2
آدمی بهر بی غمی را نیست
پای در گل جز آدمی را نیست
3
همه مقصود آفرینش اوست
اهل تکلیف و عقل و بینش اوست
4
عرش و فرش و زمان برای ویست
وین تبه خاکدان نه جای ویست
5
او در این خاک توده بیگانه است
زانکه با عقل یار و همخانه است
6
خنده و گریه آدمی داند
زانکه او رنج و بی غمی داند
7
شادی از اهل عقل بیگانه است
آدمی را خود انده از خانه است
8
غم در آنست کز تن آسانی
بی غمی را تو غم هی خوانی
9
غم ترا می خورد ز بی خطری
تو چنان کس نه ای که غم نخوری
10
چون ترا خورد و گشت فربه غم
غم تو شد فزون و مردی کم
11
علف غم تویی در این عالم
چون تو رفتی علف نیابد غم