سایر · سنایی
حکایت و مثل فی لذه الدنیا مع شده العقبی
1
آن بنشنیده ای که در راهی
آن مخنث چه گفت با داهی
2
که همی شد پی گشاد گره
بهر بی بی به سوی زاهد ده
3
تا برو میوه سست شاخ شود
راه زادن برو فراخ شود
4
چون مخنث بدید هندو را
زور بپرسید و او بگفت او را
5
گفت بگذار ترهات خسان
شو به بی بی سلام من برسان
6
پس به بی بی بگوی کز ره درد
با چنین کون هلیله نتوان خورد
7
چون چشیدی حلاوت گادن
بکش اکنون مشقت زادن
8
تو ندانسته ای که خوردن کبر
ننگ و نامی ندارد اندر زیر
9
سگ اگر جلد بودی و فربه
بی شکاری نگرددی در ده
10
غافلند از نهاد خود مردم
هیچ ندهند داد خود مردم