سایر · سنایی
حکایت در این معنی
1
نه بپرسید از جحی حیزی
کز علی و عمر بگو چیزی
2
گفت با وی جحی که انده چاشت
در دلم مهر و بغض کس نگذاشت
3
شره لقمه آن چنانم کرد
کز تعصب شدم به یک ره فرد
4
مر مرا کار خورد و خفت آمد
با دلم اکل و شرب جفت آمد
5
هرکه او بیش خورد بیش رید
نه چو لقمان ز لقمه بیش زید
6
مرد با مال بی یقین باشد
سیر خورده گرسنه دین باشد