سایر · سنایی
حکایت
1
بود در روم بلبل و زاغی
هر دو را آشیانه در باغی
2
زاغ دایم بگرد باغ درون
می پریدی میان راغ درون
3
بلبلک شاد در گلستانها
می زد از راه عشق دستانها
4
زاغ را طعنه زد که خوش گویم
زشت رویی و من نکو رویم
5
زاغ غمگین شد و برفت از دشت
شاد بلبل به جای او بنشست
6
زاغ دلتنگ و بلبلک دل شاد
کودکی رفت و دامکی بنهاد
7
در فتادند هردوان ناکام
زاغ و بلبل به طمع دانه به دام
8
گفت زاغک به بلبل ای بلبل
گشتی آخر تو ساکن از غلغل
9
اندرین ره چه بلبل است و چه زاغ
مر فلک را چه مشعله چه چراغ