سایر · سنایی
فی صفه الموت
1
جر دو رنگی نشد ز مرگ هلاک
مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک
2
مجلس وعظ رفتنت هوسست
مرگ همسایه واعظ تو بسست
3
مرگ را در سرای پیچاپیچ
پیش تا سایه افگند به بسیچ
4
زادگان چون رحم بپردازند
سفر مرگ خویش را سازند
5
تو به پیری ز مرگ نندیشی
ملک الموت را مگر خویشی
6
وگر ایدون که خویشی تو درست
هست باری بآخر و به نخست
7
نکند سود و جز زیان ندهد
که ورا نیز اجل امان ندهد
8
سوی مرگ است خلق را آهنگ
دم زدن گام و روز و شب فرسنگ
9
جان پذیران چه بی نوا چه به برگ
همه در کشتی اند و ساحل مرگ
10
هستی حق زوال نپذیرد
آنکه مرگ آفرید کی میرد
11
پیش آن کس که قدر دین داند
سرگذشت امل اجل خواند