سایر · سنایی
در صفت اهل تصوف
1
هر گدایی که بینی از کم کم
پادشاهیست با خیول و علم
2
همه دردی کشان ولی بی ظرف
همه مقری ولی نه صوت و نه حرف
3
چون سر عشق آن جهان دارند
همچو شمعند سر ز جان دارند
4
زانکه تاشان امید نبود و بیم
جانشان تن خورد چو شمع مقیم
5
پیش امرش چو کلک برجسته
سر قدم کرده و میان بسته
6
سگ درد پوستین درویشان
ورنه چرخ است بنده ایشان
7
باش تا روز حشر برخیزند
همه در دامن دل آویزند
8
تا ببینی تو خاصه بر در یار
پیش هریک هزار مرتبه دار
9
حرکت رفته از اشارتشان
حرفها جسته از عبارتشان
10
منتهای امیدشان تا او
قبله شان او و انسشان با او
11
همه خواهی که باشی او را باش
رو برش سوی خویش هیچ مباش
12
ژاله ذل ز دل مران هرگز
کز ره ذل رسی به گلشن عز