سایر · سنایی
حکایت در حقیقت تصوف
1
صوفیی از عراق با خبری
به خراسان رسید زی دگری
2
گفت شیخا طیقتان بر چیست
پیرتان این زمان نگویی کیست
3
راه و آیینتان مرا بنمای
درج درت به پیش من بگشای
4
چیست آیین و رسم و راه شما
به که باشد همه پناه شما
5
آن خراسانی این دگر را گفت
ای شده با همه مرادی جفت
6
آن نصیبی که اندر آن سخنیم
بخوریم آن نصیب و شکر کنیم
7
ور نیابیم جمله صبر کنیم
آرزو را به دل درون شکنیم
8
گفت مرد عراقی ای سره مرد
این چنین صوفیی نشاید کرد
9
کین چنین صوفیی بی ایمان
اندر اقلیم ما کنند سگان
10
چون بیابند استخوان بخورند
ورنه صابر بوند و درگذرند
11
گفت بر گوی تا شما چکنید
که به دل دور از انده و حزنید
12
گفت ما چون بود کنیم ایثار
ور نباشد به شکر و استغفار
13
هم براین گونه روز بگذاریم
بوده نابوده رفته انگاریم
14
راه ما این بود که بشنودی
این چنین شو که همم تو برسودی