کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت در حقیقت تصوف

1

صوفیی از عراق با خبری

به خراسان رسید زی دگری

2

گفت شیخا طیقتان بر چیست

پیرتان این زمان نگویی کیست

3

راه و آیینتان مرا بنمای

درج درت به پیش من بگشای

4

چیست آیین و رسم و راه شما

به که باشد همه پناه شما

5

آن خراسانی این دگر را گفت

ای شده با همه مرادی جفت

6

آن نصیبی که اندر آن سخنیم

بخوریم آن نصیب و شکر کنیم

7

ور نیابیم جمله صبر کنیم

آرزو را به دل درون شکنیم

8

گفت مرد عراقی ای سره مرد

این چنین صوفیی نشاید کرد

9

کین چنین صوفیی بی ایمان

اندر اقلیم ما کنند سگان

10

چون بیابند استخوان بخورند

ورنه صابر بوند و درگذرند

11

گفت بر گوی تا شما چکنید

که به دل دور از انده و حزنید

12

گفت ما چون بود کنیم ایثار

ور نباشد به شکر و استغفار

13

هم براین گونه روز بگذاریم

بوده نابوده رفته انگاریم

14

راه ما این بود که بشنودی

این چنین شو که همم تو برسودی

متن شعر کپی شد.